حضرت امام رضا عليه السلام حکومت وسياست
بسم الله الرحمن الرحيم
حضرت امام رضا عليه السلام
حکومت وسياست
بقلم : سيد سبط حيدر زيدی
درطول زندگی حضرت امام رضا عليه السلام سياسی ترين حالات موقعی بوده است که مامون حاکم وقت آنحضرت را از مدينه طلبيد و خلافت را پيشنهاد کرد ولی چون از طرف امام رضا عليه السلام به انکار مواجه شد ولايتعهدی خويش را باجبار بآنحضرت واگذار نمود.[i]
ولی در اين قضيه مهم سياسی و تاريخی دو تا سوال مطرح می شود يکی مربوط به مامون ودومی متعلق به حضرت امام رضا عليه السلام می باشد.
مقاله ما در پی پاسخگوئ از اين سوال ها می پردازد.
سوال اول: برای مامون چه مشکلاتی در پيش بود و چه نيازی داشت که حضرت امام رضا عليه السلام را از مدينه طلبيد و ابتداء خلافت و آخرکار ولايتعهدی را با تهديد واگذار نمود؟!
سوال دوم: برای حضرت امام رضا چه مصلحتی در پيش بود که از مدينه تشريف آوردند و ولايتعهدی را قبول فرمودند؟!
پاسخ از سوال اول: ضرب المثل معروفی است بين عربها که منسوب است به هارون الرشيد پدر مامون که خطاب می کند به خود مامون ومی گويد يا بنيی ان الملک عقيم يعنی ملك فرزند نمیشناسد تا چه رسد به چيز ديگر.گفت:پسرك من!اگر تو كه فرزند من هستی با من بر سر خلافت به منازعه برخيزی،آن چيزی را كه چشمانت در او هست از روی تنت برمیدارم،يعنی سرت را از تنت جدا میكنم. و خود هم مأمون با برادرش امين در افتاد،اين دو برادر با هم جنگيدند و مأمون پيروز شد و برادرش را به بدترين وضع كشت.
حال اين خودش يك عجيبی است از عجايب تاريخ كه چگونه است كه چنين مأمونی حاضر میشود حضرت رضا را از مدينه احضار كند،دستور بدهد كه برويد او را بياوريد،بعد كه میآورند موضوع را به امام عرضه بدارد،ابتدا بگويد خلافت را از من بپذير ،و در آخر راضی شود كه تو بايد ولايتعهد را از من بپذيری،و حتی كار به تهديد برسد،تهديدهای بسيار سخت.او در اين كار چه انگيزهای داشته؟و چه جريانی در كار بوده است؟ تجزيه و تحليل كردن اين قضيه از نظر تاريخی خيلی ساده نيست.
مأمون را چه چيز وادار كرد كه اين موضوع را مطرح كند؟آيا مأمون واقعا به اين فكر افتاده بود كه كار را به حضرت رضا واگذار كند كه اگر خودش مرد يا كشته شد خلافت به خاندان علوی و به حضرت رضا منتقل شود؟اگر چنين اعتقادی داشت آيا اين اعتقادش تا نهايت امر باقی ماند؟وپس چرا حضرت رضا را مسموم كرد؟.
علماء شيعه درباره انگيزه های مامون به چندين وجه واحتمالات پرداخته اند که ما مهم آن هارا متذکر می شويم.
الف.جلب نظر ايرانيان.
مامون به خاطر يك سياست ملكداری اين موضوع را در نظر گرفت. چون ايرانيها عموما تمايلی به تشيع و خاندان علی عليه السلام داشتند و از اول هم كه عليه عباسيها قيام كردند تحت عنوان«الرضا(يا الرضی)من آل محمد» و لهذا به حسب تاريخ نه به حسب حديث لقب«رضا»را مأمون به حضرت رضا داد،يعنی روزی كه حضرت را به ولايتعهد نصب كرد گفت كه بعد از اين ايشان را به لقب«الرضا»بخوانيد،میخواست آن خاطره ايرانيها را از حدود نود سال پيش كه تحت عنوان«الرضا من آل محمد»يا«الرضی من آل محمد»قيام كردند زنده كند كه ببينيد!من دارم خواسته هشتاد نود ساله شما را احياء میكنم،آن كسی كه شما میخواستيد من او را آوردم. پس يک هدف آرام كردن ايرانيها و جلب نظر آنها بود.
ب.فرو نشاندن قيامهای علويان
بعضی[برای اين سياست مأمون]علت ديگری گفتهاند و آن فرو نشاندن قيامهای علويين است علويون خودشان يك موضوعی شده بودند،هر چند سال يك بار و گاهی هر سال از يك گوشه مملكت يك قيامی میشد كه در رأس آن يكی از علويون بود.مأمون برای اينكه علويين را راضی كند و آرام نگاه دارد و يا لا اقل در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد[دست به اين كار زد] .وقتی كه رأس علويون را بياورد در دستگاه خودش،قهرا آنها میگويند پس ما هم سهمی در اين خلافت داريم،حالا كه سهمی داريم برويم آنجا،كما اينكه مأمون خيلی از اينها را بخشيد با اينكه از نظر او جرمهای بزرگی مرتكب شده بودند،از جمله«زيد النار»برادر حضرت رضا را عفو كرد.با خود گفت بالاخره راضیشان كنم و جلوی قيامهای اينها را بگيرم.در واقع خواست يك سهم به علويين در خلافت بدهد كه آنها آرام شوند،و بعد هم مردم ديگر را از دور آنها متفرق كند،يعنی علويين را به اين وسيله خلع سلاح نمايد كه ديگر هر جا بخواهند بروند دعوت كنند كه ما میخواهيم عليه خليفه قيام كنيم،مردم بگويند شما كه الآن خودتان هم در خلافت سهيم هستيد،حضرت رضا كه الآن وليعهد است،پس شما عليه حضرت رضا میخواهيد قيام كنيد؟!
ج.خلع سلاح كردن حضرت رضا
احتمال ديگر در باب سياست مأمون، مسأله خلع سلاح كردن خود حضرت رضاست و اين در روايات ما هست كه حضرت رضا روزی به خود مأمون فرمود هدف تو اين است.میدانيد وقتی افرادی كه نقش منفی و نقش انتقاد را دارند،به يك دستگاه انتقاد میكنند،يك راه برای اينكه آنها را خلع سلاح كنند اين است كه به خودشان پست بدهند،بعد اوضاع و احوال هر چه كه باشد،وقتی كه مردم ناراضی باشند آنها ديگر نمیتوانند از نارضايی مردم استفاده كنند و بر عكس،مردم ناراضی عليه خود آنها تحريك میشوند،مردمی كه هميشه میگويند خلافت حق آل علی است،اگر آنها خليفه شوند دنيا گلستان خواهد شد،عدالت اينچنين بر پا خواهد شد و از اين حرفها.مأمون خواست حضرت رضا را بياورد در منصب ولايتعهد تا بعد مردم بگويند:نه،اوضاع فرقی نكرد،چيزی نشد،و يا[آل علی عليه السلام را]متهم كند كه اينها تا دست خودشان كوتاه است اين حرفها را میزنند ولی وقتی كه دست خودشان هم رسيد ديگر ساكت میشوند و حرفی نمیزنند.
د.ايفاء نذر
اگرچه اين فرض خيلی بعيد نيست چون امثال شيخ مفيد و شيخ صدوق آن را قبول كردهاند اين است كه مأمون در ابتدای امر صميميت داشت ولی بعد پشيمان شد.در تاريخ هست و شيخ صدوق وشيخ مفيد هم نقل میكنند كه مأمون وقتی كه خودش اين پيشنهاد را كرد گفت:زمانی برادرم امين مرا احضار كرد(امين خليفه بود و مأمون با اينكه قسمتی از ملك به او واگذار شده بود وليعهد هم بود)من نرفتم و بعد لشكری فرستاد كه مرا دست بسته ببرند.از طرف ديگر در نواحی خراسان قيامهايی شده بود و من لشكر فرستادم،در آنجا شكست خوردند،در كجا چنين شد و شكست خورديم،و بعد ديدم روحيه سران سپاه من هم بسيار ضعيف است،برای من ديگر تقريبا جريان قطعی بود كه قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت،دست بسته تحويل او خواهند داد و سر نوشت بسيار شومی خواهم داشت.روزی بين خود و خدای خود توبه كردم {به آن كسی كه با او صحبت میكند اتاقی را نشان میدهد و میگويد} در همين اتاق دستور دادم كه آب آوردند،اولا بدن خودم را شستشو دادم،تطهير كردم،سپس دستور دادم لباسهای پاكيزه سفيد آوردند و در همين جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار ركعت نماز بجا آوردم و بين خود و خدای خود عهد كردم(نذر كردم)كه اگر خداوند مرا حفظ و نگهداری كند و بر برادرم پيروز گرداند،خلافت را به كسانی بدهم كه حق آنهاست،و اين كار را با كمال خلوص قلب كردم.از آن به بعد احساس كردم كه گشايشی در كار من حاصل شد.بعد از آن در هيچ جبههای شكست نخوردم .در جبهه سيستان افرادی را فرستاده بودم،خبر پيروزی آنها آمد.بعد طاهر بن الحسين را فرستادم برای برادرم،او هم پيروز شد،مرتب پيروزی و پيروزی،و من چون از خدا اين استجابت دعا را ديدم میخواهم به نذری كه كردم و به عهدی كه كردم وفا كنم.
شيخ صدوق و ديگران قبول كردهاند،میگويند قضيه همين است،انگيزه مأمون فقط همين عهد و نذری بود كه در ابتدا با خدا كرده بود.
پس مأمون از اول صميميت داشت ولی بعدها پشيمان شد،مثل همه اشخاص كه وقتی[دچار سختی میشوند تصميمی مبنی بر باز گشت به حق میگيرند اما وقتی رهايی میيابند تصميم خود را فراموش میكنند:] فاذا ركبوا فی الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجيهم الی البر اذا هم يشركون ([ii]) .قرآن نقل میكند كه افرادی وقتی در چهار موجه دريا گرفتار میشوند خيلی خالص و مخلص میشوند،ولی هنگامی كه بيرون آمدند تدريجا فراموش میكنند.مأمون هم در آن چهار موجه گرفتار شده بود،اين نذر را كرد،اول هم تصميم گرفت به نذرش عمل كند ولی كم كم يادش رفت و درست از آن طرف برگشت.
بالاخره اين وجه هم اگر درست باشد دليلی برشيعه و مؤمن بودن مامون نمی شود.
ه.احتمالات ديگر
احتمالات ديگرهم نقل شده که مهمترين از آنها اين است که اصلا مأمون در اين قضيه اختياری نداشته،اين ابتكار از فضل بن سهل ذو الرياستين وزير مأمون بوده است. فضل بن سهل ذو الرياستين سرخسی بر مأمون تحميل كرده بود از باب اينكه وزير بسيار مقتدری بود و لشكريان مأمون كه اكثريت قريب به اتفاقشان ايرانی بودند تحت نظر اين وزير بودند و او هر نظری كه داشت میتوانست تحميل كند او آمد به مأمون گفت:پدران تو با آل علی بد رفتار كردند،چنين كردند چنان كردند،حالا سزاوار است كه تو افضل آل علی را كه امروز علی بن موسی الرضا است بياوری و ولايتعهد را به او وا گذار كنی،و مأمون قلبا حاضر نبود امام چون فضل اين را خواسته بود چارهای نديد.
باز بنا بر اين فرض كه ابتكار از فضل بود،فضل چرا اين كار را كرد؟آيا فضل شيعی بود؟روی اعتقاد به حضرت رضا اين كار را كرد؟يا نه،او روی عقايد مجوسی خود باقی بود،خواست عجالتا خلافت را از خاندان عباس بيرون بكشد،و اصلا میخواست با اساس خلافت بازی كند،و بنا بر اين با حضرت رضا هم خوب نبود و بد بود،و لهذا اگر نقشههای فضل عملی میشد خطرش بيشتر از خلافت خود مأمون بود چون مأمون بالاخره هر چه بود يك خليفه مسلمان بود ولی اينها شايد میخواستند اساسا ايران را از دنيای اسلام مجزا كنند و ببرند به سوی مجوسيت.
در تحليل اين قضيه هم نظر ها مختلف اند.
نظر جرجی زيدان
جرجی زيدان يكی از كسانی است كه معتقد است ابتكار از فضل بن سهل بود،ولی همچنين معتقد است كه فضل بن سهل شيعی بود و حسن نيت داشت و میخواست واقعا خلافت را به خاندان علویمنتقل كند و ازروی اعتقاد به حضرت رضا چنين كاری را كرد.
ولی اگر اين فرض صحيح باشد بايد حضرت رضا با فضل بن سهل همكاری كند،به جهت اينكه وسيله كاملا آماده شده است كه خلافت به علويين منتقل شود،و حتی نبايد بگويد من قبول نمیكنم تا تهديد به قتلش كنند و بعد هم كه قبول كرد بگويد بايد جنبه تشريفاتی داشته باشد،من در كارها مداخله نمیكنم،بلكه بايد جدا قبول كند،در كارها هم مداخله نمايد و مأمون را عملا از خلافت خلع يد كند. البته اينجا يك اشكال هست و آن اين كه اگر فرض هم كنيم كه با همكاری حضرت رضا و فضل بن سهل میشد مأمون را از خلافت خلع كرد،چنين نبود كه ديگر اوضاع خلافت رو به راه باشد،چون خراسان جزئی از مملكت اسلامی بود،همين قدر كه به مرز ری میرسيديم،از آنجا به آن طرف،يعنی قسمت عراق كه قبلا دار الخلافه بود،و نيز حجاز و يمن و مصر و سوريه وضع ديگری داشت،آنها كه تابع تمايلات مردم ايران و مردم خراسان نبودند و بلكه تمايلاتی بر ضد اينها داشتند،يعنی اگر فرض هم میكرديم كه اين قضيه به همين شكل بود و عملی میشد،حضرت رضا در خراسان خليفه بود،بغداد در مقابلش محكم میايستاد،همچنانكه تا خبر ولايتعهد حضرت رضا به بغداد رسيد و بنی العباس در بغداد فهميدند كه مأمون چنين كاری كرده است فورا نماينده مأمون را معزول كردند و با يكی از بنی العباس به نام ابراهيم بن شكله با اينكه صلاحيتی هم نداشت بيعت كردند و اعلام طغيان نمودند،گفتند ما هرگز زير بار علويين نمیرويم،اجداد ما صد سال است كه زحمت كشيدهاند،جان كندهاند،حالا يكدفعه خلافت را تحويل علويين بدهيم؟!بغداد قيام میكرد و به دنبال آن خيلی جاهای ديگر نيز قيام میكردند.
ولی اين يك فرض است و تازه اصل فرض درست نيست،يعنی اين حرف قابل قبول نيست كه فضل بن سهل ذو الرياستين شيعی بود و روی اخلاص و ارادت به حضرت رضا چنين كاری كرد. با تواريخ تطبيق نمیكند.زيرا اگر فضل بن سهل آنچنان صميمی میبود و واقعا میخواست تشيع را بر تسنن پيروزی بدهد عكس العمل حضرت رضا در مقابل ولايتعهد اين جور نبود كه بود،و بلكه در روايات شيعه و در تواريخ شيعه حتی در روايات شيعه زياد آمده است كه حضرت رضا با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود، و در مواردی كه ميان فضل بن سهل و مأمون اختلاف پيش میآمد،حضرت طرف مأمون را میگرفت.در روايات ما هست كه فضل بن سهل و يك نفر ديگر به نام هشام بن ابراهيم آمدند نزد حضرت رضا و گفتند كه خلافت حق شماست،اينها همهشان غاصبند،شما موافقت كنيد،ما مأمون را به قتل میرسانيم و بعد شما رسما خليفه باشيد.حضرت به شدت اين دو نفر را طرد كرد.اينها بعد فهميدند كه اشتباه كردهاند،فورا رفتند نزد مأمون،گفتند:ما نزد علی بن موسی بوديم،خواستيم او را امتحان كنيم،اين مسأله را به او عرضه داشتيم تا ببينيم كه او نسبت به تو حسن نيت دارد يا نه.ديديم نه،حسن نيت دارد.به او گفتيم بيا با ما همكاری كن تا مأمون را بكشيم،او ما را طرد كرد.و بعد حضرت رضا در ملاقاتی كه با مأمون داشتند و مأمون هم سابقه ذهنی داشت قضيه را طرح كردند و فرمودند اينها آمدند و دروغ میگويند،جدی میگفتند،و بعد حضرت به مأمون فرمود كه از اينها احتياط كن.
مطابق اين روايات،علی بن موسی الرضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون بالاتر و شديدتر میدانسته است.بنا بر اين فرض[كه ابتكار ولايتعهد از فضل بن سهل بوده است] (14) حضرت رضا اين ولايتعهدی را كه به دست اين مرد ابتكار شده است خطرناك میداند،میگويد نيت سوئی در كار است،اينها آمدهاند مرا وسيله قرار دهند برای برگرداندن ايران از اسلام به مجوسیگری.
پس نتيجة اولا اينكه ابتكار از او باشد محل ترديد است.ثانيا:به فرض اينكه ابتكار از او باشد،اينكه او احساسات شيعی داشته باشد سخت محل ترديد است.آنچه احتمال بيشتر قضيه است اين است كه فضل بن سهل كه تازه مسلمان شده بود میخواست به اين وسيله ايران را برگرداند به ايران قبل از اسلام، فكر كرد الآن ايرانيها قبول نمیكنند چون واقعا مسلمان و معتقد به اسلام هستند و همين قدر كه اسم مبارزه با اسلام در ميان بيايد با او مخالفت میكنند.با خود انديشيد كه كلك خليفه عباسی را به دست مردی كه خود او وجههای دارد بكند،حضرت رضا را عجالتا بياورد روی كار و بعد ايشان را از خارج دچار دشواريهای مخالفت بنی العباس كند،و از داخل هم خودش زمينه را فراهم نمايد برای برگرداندن ايران به دوره قبل از اسلام ودوره زردشتيگری .
پس اگر اين فرض درست باشد، همين طور كه قرائن هم نشان میدهد که فضل بن سهل سوء نيت داشته است،در اين صورت امام میبايست طرف مأمون را بگيرد. در اينجا وظيفه حضرت رضا همكاری با مأمون است برای قلع و قمع كردن خطر بزرگتر،يعنی خطر فضل بن سهل برای اسلام صد درجه بالاتر از خطر مأمون است برای اسلام،زيرا بالاخره مأمون هر چه هست يك خليفه مسلمان است.
تا اينجا نتيجه نهائی و پاسخ ازسوال اول اين شد که در اين کار ولايتعهدی نه مامون حسن نيت داشت و نه فضل بن سهل بلکه هر دو به سوئ نيت سياست خودشان را دنبال می کردند و هيچ کدام شيعه و محب اهل بيت عليهم السلام نبوده است ولی چون هر دوغرض مهمی داشته اند کار به ايجا کشيده شد که حضرت امام رضا عليه السلام را مجبور کنند از مدينه به مرو بياورند وبا مکر و حيله ایخود شان، آنحضرت را پوست و منصبی از حکومت بدهند و از وجود مقدس آن سوئ استفاده کنند.
پاسخ ازسوال دوم: پاسخ از اين سوال بر سه محور مهم می گردد.
1 ـ دلايل پذيرش ولايتعهدی
امام رضا(ع) در قبول ولايتعهدی ناچار شد، زيرا در صورت امتناع نه تنها خود امام بلكه علويان نيز در مخاطره قرار میگرفتند. نياز امت اسلامی به وجود امام و علمای شيعه وجه ديگری برای قبول اين منصب بود. با پذيرش آن، علويان در حكومت سهم پيدا شد و زمينه حضور اهل بيت در صحنه سياست فراهم گرديد، هرچند كه ائمه هيچگاه در مسأله رهبری امت تقيه نكردند. افشاگری امام رضا(ع) عليه مأمون مؤيد همين مطلب است.
2 ـ ترسيم اوضاع فرهنگی و اجتماعی جامعه آن روز
انحراف فرمانروايان، وجود علمای فرومايه و معتقدين به جبر كه تحريم قيام و انقلاب عليه ستمگران را از عقايد دينی میشمردند.
3 ـ موضعگيریهای امام در برابر پذيرش ولايتعهدی
امام برای اينكه به بیرغبتی خود به ولايتعهدی و اجباری بودن آن صحه بگذارد به موضعگيریهايی پرداخت: هرگز در مدينه پيشنهاد آنان را نپذيرفت، با اينكه با خانواده دعوت شده بود، خود به تنهايی عازم خراسان شد، در مسير، با خواندن حديث سلسلة الذهب به مشكل اساسی مردم كه توحيد و ولايت است اهميت داد و اتصال به مبدأ اعلی را شرط رهبری امت دانست، همواره بر اين نكته تأكيد مینمود كه مأمون مرا به اجبار به ولايتعهدی برگزيده است، امام وانمود میكرد كه مأمون حق را به اهل آن واگذار كرده است و كار مهمی نكرده و حتی مأمون به حقانيت و اولويت اهل بيت اعتراف میكند كه مفاد دست خط امام بر سند ولايتعهدی كه میفرمايد اگر زنده باشم و حكومت در دستم قرار گيرد به مقتضای اطاعت خداوند عمل میكنم. شروط امام كه تنها مشاور باشد و عزل و نصبی نداشته باشد، نماز عيد فطر و رسوايی مأمون و آداب و معاشرت امام، دلايل روشنی است بر خنثی كردن نقشهها و توطئههای مأمون از سوی آن حضرت .
پس از آنكه امام پيشنهاد خلافت را با توجه به جدی نبودن آن از سوی مأمون، پشتسر نهاد، خود را در برابر صحنه بازی ديگری يافت و آن اينكه مأمون به رغم امتناع امام از خلافت از پای ننشست و اين بار وليعهدی خويش را به وی پيشنهاد كرد. در اينجا نيز امام میدانست كه منظور مأمون، تأمين هدفهای شخصی است، لذا اين بار نيز امتناع ورزيد، ولی اصرار و تهديدهای مأمون چندان اوج گرفت كه امام بناچار با پيشنهاد او موافقت كرد.
دلايل امام برای پذيرفتن وليعهدی
امام رضا(ع) به اين حقيقت توجه داشت كه در صورت امتناع از پذيرش ولايتعهدی نه تنها جان خود، بلكه علويان و دوستدارانشان نيز در معرض خطر واقع میشوند. در اين حال اگر بر امام جايز بود كه در آن شرايط، جان خويشتن را به خطر بيفكند، ولی در مورد دوستداران و شيعان خود و يا ساير علويان هرگز به خود حق نمیداد كه جان آنان را نيز به مخاطره بيندازد، بنابراين ولايت عهدی را پذيرفتند.
افزون بر اين، بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند . زيرا امت اسلامی به وجود آنان و آگاهی بخشيدنشان نياز بسيار داشت. اينان بايد باقی میماندند تا برای مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبههها باشند .
آری، مردم به وجود امام و دست پروردگان وی نياز بسيار داشتند، چه در آن زمان موج فكری و فرهنگی بيگانهای بر همه جا چيره شده بود كه در قالب بحثهای فلسفی و ترديد نسبت به مبادی خدا شناسی، با خود كفر و الحاد به ارمغان میآورد.
حال اگر او با رد قاطع و هميشگی وليعهدی، هم خود و هم پيروانش را به دست نابودی میسپرد، اين فداكاری كوچكترين تأثيری در مسير تلاش برای نيل به اين هدف مهم در بر نمیداشت.
علاوه بر اين، پذيرش مقام وليعهدی از سوی امام(ع) يك اعتراف ضمنی از سوی عباسيان را نشان میداد، داير بر اين مطلب كه علويان در حكومت سهم شايستهای داشتند.
ديگر از دلايل قبول وليعهدی از سوی امام آن بود كه مردم اهلبيت را در صحنه سياست حاضر بيابند و آنان را به دست فراموشی نسپارند، و نيز گمان نكنند كه آنان همانگونه كه شايع شده بود، فقط علما و فقهايی هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمیآيند. شايد امام خود نيز به اين نكته اشاره میكرد هنگامی كه «ابن عرفه» از وی پرسيد:
«ای فرزند رسول خدا، به چه انگيزهای وارد ماجرای وليعهدی شدی؟»
امام پاسخ داد: «به همان انگيزهای كه جدم علی(ع)، را وادار به ورود در شورا نمود.» ([iii])
گذشته از همه اينها، امام در ايام وليعهدی خويش چهره واقعی مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نيت و هدفهای وی در كارهايی كه انجام میداد، هرگونه شبهه و ترديدی را از نظر مردم برداشت.
آيا خود امام رغبتی به اين كار داشت؟
اينها كه گفتيم هرگز دليلی بر ميل باطنی امام برای پذيرفتن وليعهدی نمیباشد. بلكه همانگونه كه حوادث بعدی اثبات كرد، او میدانست كه هرگز از دسيسههای مأمون و دار و دستهاش در امان نخواهد گذاشت.
برنامه پيشگيری امام
اكنون كه امام رضا(ع) در پذيرفتن وليعهدی از خود اختياری ندارد، و نمیتواند اين مقام را وسيله رسيدن به هدفهای خويش قرار دهد، زيانهای گرانباری پيكر امت اسلامی را تهديد میكند و دينشان هم به خطر افتاده است، از سويی هم امام نمیتواند ساكت بنشيند و چهره موافق در برابر اقدامات دولتمردان نشان بدهد.. پس بايد در برابر مشكلاتی كه در آن زمان وجود دارد برنامهای بريزد. اكنون دربارهای اين مشكلات سخن خواهيم گفت.
1 ـ انحراف فرمانروايان
كوچكترين مراجعه به تاريخ بر ما روشن میكند كه فرمانروايان آن ايام ـ چه عباسی و چه اموی ـ تا چه حد در زندگی، رفتار و اقداماتشان با مبانی دين اسلام تعارض و ستيز داشتند، همان اسلامی كه به نامش بر مردم حكم میراندند. مردم نيز به موجب «مردم بر دين ملوك خويشند» تحت تأثير قرار گرفته، اسلام را تقريبا همانگونه كه میفهميدند كه اجرايش را در متن زندگی خود مشاهده میكردند. پيامد اين اوضاع، انحراف روز افزون و گسترده از خط صحيح اسلام بود، كه ديگر مقابله با آن هرگز آسان نبود.
2 ـ علمای فرومايه و عقيده جبر.
گروهی خود فروخته كه فرمانروايان آنچنانی، «علما»يشان میخواندند، برای مساعدت ايشان مفاهيم و تعاليم اسلامی را به بازی میگرفتند تا بتوانند دين را طبق دلخواه حكمرانان استخدام كنند و خود نيز به پاس اين خدمتگذاری به نعمت و ثروتی برسند.
اين مزدوران حتی عقيده جبر را جزو عقايد اسلامی قرار دادند، عقيده فاسدی كه بیمايگی آن بر همگان روشن است. اين عقيده برای آن رواج داده شد كه حكمرانان بتوانند آسانتر به استثمار مردم بپردازند و هر كاری كه میكنند قضا و قدر الهی معرفی شود تا كسی به خود جرأت انكار آن را ندهد. در زمان امام (ع) از رواج اين عقيده فاسد يك قرن و نيم میگذشت، يعنی از آغاز خلافت معاويه تا زمان مأمون.
3 ـ فرومايگان و عقيده قيام بر ضد ستمگران.
همين عالمان خود فروخته بودند كه قيام بر ضد سلاطين جور را از گناهان بزرگ میشمردند و با همين دستاويز، برخی از علمای بزرگ اسلامی را بیآبرو ساخته بودند، آنان تحريم قيام و انقلاب را از عقايد دينی میشمردند. ([iv])
برنامه امام رضا(ع)
در آن فرصت كوتاهی كه نصيب امام (ع) شد و حكمرانان را سرگرم كارهای خويشتن يافت، وظيفه خود را برای آگاه كردن مردم ايفا نمود. اين فرصت همان فاصله زمانی بين در گذشت رشيد و قتل امين بود. ولی شايد بتوان گفت كه فرصت مزبور ـ البته به شكلی محدود ـ تا پايان عمر امام (در سال 203) نيز امتداد يافت. امام با شگرد ويژه خود نفوذ گستردهای بين مردم پيدا كرد و حتی نوشتههايش را در شرق و غرب كشور اسلامی منتشر میكردند و خلاصه همه گروهها شيفته او گرديده بودند.
موضع گيریهايی كه مأمون انتظار نداشت
امام رضا(ع) مواضع گوناگونی برای رو به رو شدن با توطئههای مأمون اتخاذ میكرد كه مأمون آنها را قبلا به حساب نياورده بود.
نخستين موضعگيری
امام تا وقتی كه در مدينه بود از پذيرفتن پيشنهاد مأمون خودداری كرد و آنقدر سرسختی نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد كه مأمون به هيچ قيمتی از او دست بردار نيست. حتی برخی از متون تاريخی به اين نكته اشاره كردهاند كه دعوت امام از مدينه به مرو با اختيار خود او صورت نگرفت وبا مشورت امام و با جلب نظر قبلی امام نبوده است.يك نفر ننوشته كه قبلا در مدينه مكاتبه يا مذاكرهای با امام شده بود كه شما را برای چه موضوعی میخواهيم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتی كه از او شده بود و برای همين موضوع معين حركت كرد و آمد.مأمون امام را احضار كرد بدون اينكه اصلا موضوع روشن باشد.در مرو برای اولين بار موضوع را با امام در ميان گذاشت.نه تنها امام را،عده زيادی از آل ابی طالب را دستور داد از مدينه،تحت نظر و بدون اختيار خودشان حركت دادند[و به مرو]آوردند. حتی مسيری كه برای حضرت رضا انتخاب كرد يك مسير مشخصی بود كه حضرت از مراكز شيعه نشين عبور نكند،زيرا از خودشان میترسيدند.دستور داد كه حضرت را از طريق كوفه نياورند،از طريق بصره و خوزستان و فارس بياورند به نيشابور.خط سير را مشخص كرده بود.كسانی هم كه مأمور اين كار بودند از افرادی بودند كه فوق العاده با حضرت رضا كينه و عداوت داشتند.
اتخاذ چنين موضع سرسختانهای برای آن بود كه مأمون بداند كه امام دستخوش نيرنگ وی قرار نمیگيرد و بخوبی به توطئهها و هدفهای پنهانيش آگاهی دارد... تازه با اين شيوه امام توانسته بود شك مردم را نيز پيرامون آن رويداد برانگيزد.
موضعگيری دوم
به رغم آنكه مأمون از امام خواسته بود كه از خانوادهاش هر كه را میخواهد همراه خويش به مرو بياورد، ولی امام با خود هيچ كس حتی فرزندش جواد(ع) را هم نياورد. در حالی كه آن يك سفر كوتاه نبود، سفر مأموريتی بس بزرگ و طولانی بود كه بايد امام طبق گفته مأمون رهبری امت اسلامی را به دست بگيرد. امام حتی میدانست كه از آن سفر برايش بازگشتی وجود ندارد.
موضع گيری سوم
در ايستگاه نيشاور، امام با نماياندن چهره محبوب خود برای دهها و بلكه صدها هزار تن از مردم استقبال كننده، روايت زير را خواند: «كلمه توحيد (لا اله الا الله) دژ منست، پس هر كس به دژ من وارد شود از كيفرم مصون میماند.»
در آن روز حدوط بيست هزار نفر اين حديث را به محض شنيدن از زبان امام نوشتند و اين رقم با توجه به كم بودن تعداد با سوادان در آن ايام بسيار اعجابانگيز مینمايد.
جالب آنكه میبينيم امام در آن شرايط هرگز مسايل فرعی دين و زندگی مردم را عنوان نكرد، نه از نماز و روزه و از اين قبيل مطالب چيزی را گفتنی ديد و نه مردم را به زهد در دنيا و آخرت انديشی تشويق كرد، امام حتی از آن موقعيت شگرف برای تبليغ به نفع شخص خويش نيز سود نجست و با آنكه به يك سفر سياسی به مرو میرفت، هرگز مسايل سياسی يا شخصی خويش را با مردم در ميان ننهاد. به جای همه اينها، امام به عنوان رهبر حقيقی مردم توجه همگان را به مسأله ای معطوف نمود كه مهمترين مسأله زندگی حال و آيندهشان به شمار میرفت.
آری، امام در آن شرايط حساس فقط بحث «توحيد» را پيش كشيد، چه توحيد پايه هر زندگی با فضيلتی است كه ملتها به كمك آن از هر نگونبختی و رنجی، رهايی میيابند. اگر انسان توحيد را در زندگی خويش گم كند، همه چيز را از كف باخته است.
رابطه مسأله ولايت با توحيد
پس از خواندن حديث توحيد، ناقه امام به راه افتاد، ولی هنوز ديدگان هزاران انسان شيفته به سوی او بود. همچنانكه مردم غرق در افكار خويش بودند و يا به حديث توحيد میانديشيدند، ناگهان ناقه ايستاد و امام سر از عماری بيرون آورد و كلمات جاويدان ديگری به زبان آورد، با صدای رسا گفت: «كلمه توحيد شرطی هم دارد، و آن شرط من هستم».
در اينجا امام يك مسأله بنيادی ديگری را عنوان كرد، يعنی مسأله «ولايت» كه همبستگی شديدی با توحيد دارد.
آری، اگر ملتی خواهان زندگی با فضيلتی است پيش از آنكه مسأله رهبری حكيمانه و دادگرانه برايش حل نشده باشد، هرگز امورش به سامان نخواهد رسيد. اگر مردم به ولايت نگروند، جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و طاغوتها خواهد بود كه برای خويشتن حق قانونگزاری ـ كه مختص خداست قايل شده و با اجرای احكامی غير از حكم خدا جهان را به وادی بدبختی، نكبت، شقاوت، سرگردانی و بطالت خواهند كشانيد.
اگر براستی رابطه ولايت با توحيد را درك كنيم، در خواهيم يافت كه گفته امام «و آن شرط، من هستم» با يك مسأله شخصی، آن هم به نفع خود او، سرو و كار نداشت، بلكه میخواست با اين بيان يك موضوع اساسی و كلی را خاطر نشان كند، لذا پيش از خواندن حديث مزبور، سلسله آن را هم ذكر میكند و به ما میفهماند كه اين حديث، كلام خداست كه از زبان پدرش و جدش و ديگر اجدادش تا رسول خدا شنيده شده است. چنين شيوهای در نقل حديث، از امامان ما بسيار كم سابقه است، مگر در موارد بسيار نادری مانند اينجا كه امام میخواست مسأله «رهبری» امت» را به مبدأ اعلی و خدا پيوسته سازد.
رهبری امام از سوی خدا تعيين شده بود نه از سوی مأمون
امام در ايستگاه نيشابور از فرصت برای بيان اين حقيقت استفاده کرد و در برابر صدها هزار تن خويشتن را به حكم خدا، امام مسلمانان معرفی كرد.
بنابراين، بزرگترين هدف مأمون را با آگاهی بخشيدن به تودهها در هم كوبيد، چه او میخواست كه با كشاندن امام به مرو از وی اعتراف بگيرد كه آری، حكومت او و بنی عباس يك حكومت قانونی است.
موضعگيری چهارم
امام عليه السلام چون به مرو رسيد ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفی با مأمون سخن میگفت، نه پيشنهاد خلافت و نه پيشنهاد وليعهدی، هيچكدام را نمیپذيرفت تا آنكه مأمون با تهديدهای مكرری به قصد جانش برخاست. يكدفعه هم گفت:چرا قبول نمیكنی (7) ؟!مگر جدت علی بن ابی طالب در شورا شركت نكرد؟!میخواست بگويد كه اين با سنت شما خاندان هم منافات ندارد،يعنی وقتی علی عليه السلام آمد در شورا شركت كرد و[در امر انتخاب خليفه]دخالت نمود معنايش اين بود كه عجالتا از حقی كه از جانب خدا برای خودش قائل بود صرف نظر كرد و تسليم اوضاع شد تا ببيند شرايط و اوضاع از نظر مردمی چطور است،كار به او واگذار میشود يا نه.پس اگر شورا خلافت را به پدرت علی میداد قبول میكرد،تو هم بايد قبول كنی.حضرت آخرش تحت عنوان تهديد به قتل كه اگر قبول نكند كشته میشود قبول كرد.ولی در اين تهديد واستدلال مامون خودش را بمنزله شوری عمر و حضرت امام رضا را بمنزله حضرت اميرالمومنين(ع) گذاشت الفضل ما شهدت به الاعداء.
امام با اين گونه موضعگيری زمينه را طوری چيد كه مأمون را روياروی حقيقت قرار دهد. امام فرمود: «میخواهم كاری كنم كه مردم نگويند علی بن موسی به دنيا چسبيده، بلكه اين دنياست كه از پی او روان شده». با اين شگرد به مأمون فهماند كه نيرنگش چندان موفقيتآميز نبوده و در آينده نيز بايد دست از توطئه و نقشهريزی بردارد.
موضعگيری پنجم
امام رضا عليه السلام به اينها نيز بسنده نكرد، بلكه در هر فرصتی تأكيد میكرد كه مأمون او را به اجبار و باتهديد به قتل، به وليعهدی رسانده است.
افزون بر اين، مردم را گاه گاه از اين موضوع نيز آگاهی میداد كه مأمون به زودی دست به نيرنگ زده، پيمان خود را خواهد شكست. امام به صراحت میگفت كه به دست كسی جز مأمون كشته نخواهد شد و كسی جز مأمون او را مسموم نخواهد كرد. اين موضوع را حتی پيش روی مأمون هم گفته بود.
امام تنها به گفتار بسنده نمیكرد، بلكه رفتارش در طول مدت وليعهدی همه از عدم رضايت وی و مجبور بودنش حكايت میكرد.
موضعگيری ششم
امام عليه السلام از كوچكترين فرصتی كه به دست میآورد سود جسته اين معنا را به ديگران يادآوری میكرد كه مأمون در اعطای سمت وليعهدی كار مهمی نكرده جز آنكه در راه برگرداندن حق مسلم امام كه قبلا از دستش به غصب ربوده بود، گام برداشته است. بنابراين امام قانونی نبودن خلافت مأمون را پيوسته به مردم خاطر نشان میساخت.
نخست در شيوه اخذ بيعت میبينيم كه امام جهل مأمون را نسبت به شيوه رسول خدا كه مدعی جانشينيش بود، بر ملا ساخت. مردم برای بيعت با امام آمده بودند كه امام دست خود را به گونهای نگاه داشت كه پشت دست در برابر صورتش و روی دست رو به مردم قرار میگرفت. مأمون به وی گفت چرا دستت را برای بيعت پيش نمیآوری. امام فرمود: تو نمیدانی كه رسول خدا به همين شيوه از مردم بيعت میگرفت؟ ([v])
ديگر از نكات شايان توجه آنكه در مجلس بيعت، امام به جای ايراد سخنرانی طولانی، عبارات كوتاه زير را بر زبان جاری ساخت:
«ما بخاطر رسول خدا بر شما حقی داريم و شما نيز بخاطر او بر ما حقی داريد، يعنی هرگاه شما حق ما را پاييديد، بر ما نيز واجب میشود كه حق شما را منظور بداريم».
اين جملات ميان اهل تاريخ و سيره نويسان معروف است و غير از آن نيز چيزی از امام در آن مجلس نقل نكردهاند.
امام حتی از اينكه كوچكترين سپاسگزاری از مأمون كند خودداری كرد و اين خود موضع سرسختانه و قاطعی بود كه میخواست ماهيت بيعت را در ذهن مردم خوب جای دهد و در ضمن موقعيت خويش را نسبت به زمامداری در همان مجلس حساس بفهماند.
اعتراف مأمون به اولويت خاندان علی(ع)
روزی مأمون در مقام آن برآمد كه از امام اعتراف بگيرد به اينكه علويان و عباسيان در درجه خويشاوندی با پيامبر با هم يكسانند، تا به گمان خويش ثابت كند كه خلافتش و خلافت پيشينيانش همه بر حق بوده است.
مأمون وامام رضا عليه السلام باهم گردش میكردند. مأمون رو به او كرده گفت:
ـ ای ابو الحسن! من پيش خود انديشهای دارم كه سرانجام به درست بودن آن پیبردهام. آن اينكه ما و شما در خويشاوندی با پيامبر يكسان هستيم و بنابراين، اختلاف شيعيان ما همه ناشی از تعصب و سبكانديشی است.
امام فرمود:
ـ اين سخن تو پاسخی دارد كه اگر بخواهی میگويم و گرنه سكوت بر میگزينم.
مأمون اصرار كرد كه نه، حتما نظر خود را بگوييم كه تو در اين باره چگونه میانديشی؟
امام از او پرسيد:
بگو ببينيم اگر هم اكنون خداوند پيامبرش محمد(ص) را بر ما ظاهر گرداند و او به خواستگاری دختر تو بيايد، آيا موافقت میكنی؟
مأمون پاسخ داد:
ـ سبحان الله چرا موافقت نكنم مگر كسی از رسول خدا روی بر میگرداند!
آنگاه بيدرنگ امام افزود:
ـ بسيار خوب، حالا بگو ببينم آيا رسول خدا میتواند از دختر من هم خواستگاری كند؟
مأمون در دريايی از سكوت فرو رفت و سپس بیاختيار چنين اعتراف كرد:
ـ آری به خدا سوگند كه شما در خويشاوندی به مراتب به او نزديكتريد تا ما ([vi]) .
موضع گيری هفتم
طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولايتعهدی.مخصوصا خطابهای كه حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدی میخواند عجيب جالب است. حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمیكه همه آن را نقل كردهاند وضع خودش را روشن كرد.خطبهای میخواند.در آن خطبه نه اسمی از مأمون میبرد و نه كوچكترين تشكری از او میكند.قاعدهاش اين است كه اسمی از او ببرد و لا اقل يك تشكری بكند.
وبالاخره روزی را معين كردند و گفتند در آن روز مردم بايد بيايند با حضرت رضا بيعت كنند.مردم هم آمدند.مأمون برای حضرت رضا در كنار خودش محلی و مجلسی قرار داد و اول كسی را كه دستور داد بيايد با حضرت رضا بيعت كند پسر خودش عباس بن مأمون بود .دومين كسی كه آمد يكی از سادات علوی بود.بعد به همين ترتيب گفت يك عباسی و يك علوی بيايند بيعت كنند و به هر كدام از اينها هم جايزه فراوانی میداد و میرفتند.وقتی آمدند برای بيعت،حضرت دستش را به شكل خاصی رو به جمعيت گرفت.مأمون گفت:دستت را دراز كن تا بيعت كنند.فرمود:نه،جدم پيغمبر هم اين جور بيعت میكرد،دستش را اين جور میگرفت و مردم دستشان را میگذاشتند به دستش.بعد خطبا و شعرا،سخنرانان و شاعران اينها كه تابع اوضاع و احوال هستند آمدند و شروع كردند به خطابه خواندن،شعر گفتن،در مدح حضرت رضا سخن گفتن،در مدح مأمون سخن گفتن،و از اين دو نفر تمجيد كردن.بعد مأمون به حضرت رضا گفت:«قم فاخطب الناس و تكلم فيهم»برخيز خودت برای مردم سخنرانی كن.قطعا مأمون انتظار داشت كه حضرت در آنجا يك تأييدی از او و خلافتش بكنند.حضرت برخاست و در يك سطر و نيم فقط،صحبت كرد كه جملاتش در واقع ايراد به تمام كارهای آنها بود.مضمونش اين است:بعد از حمد الهی«ما(يعنی ما اهل بيت،ما ائمه)حقی داريم بر شما مردم به اينكه ولی امر شما باشيم:معنايش اين است كه اين حق اصلا مال ما هست و چيزی نيست كه مأمون بخواهد به ما واگذار كند.و شما در عهده ما حقی داريد.حق شما اين است كه ما شما را اداره كنيم.و هر گاه شما حق ما را به ما داديد يعنی هر وقت شما ما را به عنوان خليفه پذيرفتيد بر ما لازم میشود كه آن وظيفه خودمان را درباره شما انجام دهيم،و السلام» ([vii]) .دو كلمه:«ما حقی داريم و آن خلافت است،شما حقی داريد به عنوان مردمی كه خليفه بايد آنها را اداره كند،شما مردم بايد حق ما را به ما بدهيد،و اگر شما حق ما را به ما بدهيد ما هم در مقابل شما وظيفهای داريم كه بايد انجام دهيم،و وظيفه خودمان را انجام میدهيم .»نه تشكری از مأمون و نه حرف ديگری،و بلكه مضمون بر خلاف روح جلسه ولايتعهدی است.ولی هيچ اثری در تائيدش ديده نشد.
موضعگيری هشتم
امام عليه السلام برای پذيرفتن مقام وليعهدی شروطی قايل شد كه طی آنها از مأمون چنين خواسته بود:
«امام هرگز كسی را بر مقامی نگمارد، و نه كسی را عزل و نه رسم و سنتی را نقض كند و نه چيزی از وضع خود را دگرگون سازد، و از دور مشاور در امر حكومت باشد. ([viii])
مأمون نيز به تمام اين شروط پاسخ مثبت داد، بنابراين میبينيم كه امام بر پارهای از هدفهای مأمون خط بطلان میكشد، زيرا اتخاذ چنين موضع منفی دليل گويايی بود بر امور زير :
الف: متهم ساختن مأمون به برانگيختن شبههها وابهامهای بسياری در ذهن مردم.
ب: اعتراف نكردن به قانونی بودن سيستم حكومتی وی.
ج: سيستم موجود هرگز نظر امام را بعنوان يك نظام حكومتی تأمين نمیكرد.
د: مأمون بر خلاف نقشههايی كه در سر پرورانده بود، ديگر با قبول اين شروط نمیتوانست كارهايی را به دست امام انجام دهد.
ه: امام هرگز حاضر نبود تصميمهای قدرت حاكمه را عملی سازد.
و: نهايت پارسايی و زهد امام كه آن را با جعل اين شروط به همگان اثبات كرد. آنانكه امام را بخاطر پذيرفتن وليعهدی به دنيا دوستی متهم میكردند با توجه به اين شروط متقاعد گرديدند كه بالاتر از اين حد، درجهای برای زهد قابل تصور نيست. امام با اينكار، نه تنها پيشنهاد خلافت و وليعهدی را رد كرد، بلكه پس از اجبار به پذيرفتن وليعهدی، با قبولاندن اين شروط به مأمون خود را عملا از صحنه سياست به دور نگاه داشت.
موضعگيری نهم
امام به مناسبت برگزاری دو نماز عيد موضعی اتخاذ كرد كه جالب توجه است. در يكی از آنها ماجرا چنين رخ داد:
مأمون از وی درخواست نمود كه با مردم نماز عيد بگذارد تا با ايراد سخنرانی وی آرامشی به قلبشان فرو آيد و با پیبردن به فضايل امام اطمينان عميقی نسبت به حكومت بيابند.
امام عليه السلام به مجرد دريافت اين پيام، شخصی را نزد مأمون روانه ساخت تا به او بگويد مگر يكی از شروط ما اين نبود كه من دخالتی در امر حكومت نداشته باشم، بنابر اين مرا از نماز معاف بدار. مأمون پاسخ داد كه من میخواهم امر وليعهدی در دل مردم و لشكريان، رسوخ يابد تا احساس اطمينان كرده، بدانند خدا چگونه ترا بدان برتری بخشيده.
امام رضا(ع) دوباره از مأمون خواست تا او را از آن نماز معاف بدارد وقتی اصرار مأمون را ديد، شرط كرد كه من به نماز آن چنان خواهم رفت كه رسول خدا(ص) و امير المؤمنين علی (ع) با مردم به نماز میرفتند.
مأمون پاسخ داد: هرگونه میخواهی برو!
از سوی ديگر، مأمون به فرماندهان و همه مردم دستور داد كه قبل از طلوع آفتاب بر در منزل امام اجتماع كنند. از اين رو، تمام كوچهها و خيابانها مملو از جمعيت شد. از خرد و كلان، از كودك و پير، از زن و مرد، با اشتياق گرد آمدند و همه فرماندهان نيز سوار بر مركبهای خويش در اطراف خانه امام به انتظار طلوع آفتاب ايستادند.
همين كه آفتاب سر زد، امام عليه السلام از جا بر خاست، خود را شستشو داد و عمامهای سفيد بر سر نهاد. آنگاه با معطر ساختن خويش با گامهايی استوار به راه افتاد. امام از كاركنان منزل خويش نيز خواسته بود كه همه همين گونه به راه بيفتند.
همه در حالی كه امام را حلقه وار در بر گرفته بودند، از منزل خارج شدند. امام سر به آسمان برداشت و با صدايی چنان نافذ چهار بار تكبير گفت كه گويی هوا و ديوارها تكبيرش را پاسخ میگفتند. فرماندهان ارتش ومردم بر در منزل منتظر ايستاده و خود را به بهترين وجهی آراسته بودند. امام با اطرافيانش پابرهنه از منزل خارج شد، لحظهای بر در منزل توقف كرد و اين كلمات را بر زبان جاری ساخت: «الله اكبر، الله اكبر علی ما هدانا، الله اكبر علی ما رزقنا من بهيمة الانعام، و الحمد لله علی ما ابلانا».
امام عليه السلام اين جملات را با صدای بلند میخواند و مردم نيز همصدا با او تكبير میگفتند. شهر مرو يكپارچه غوغا شده بود و مردم تحت تأثير آن شرايط به گريه افتاده، شهر را زير پای خود به لرزه انداخته بودند.
چون فرماندهان ارتش و نظاميان با آن صحنه مواجه شدند، همه بی اختيار از مركبها به زير آمده، كفشهای خويش را هم از پايشان در آوردند.
امام به سوی نماز حركت كرد ولی هر ده قدمی كه به پيش میرفت، میايستاد و چهار بار تكبير میگفت. گويی كه در و ديوار شهر و آسمان، همه پاسخش میگفتند.
گزارش اين صحنههای مهيج به گوش مأمون رسيد، وزيرش «فضل بن سهل» به او پند داد كه اگر امام به همين شيوه راه خود را تا جايگاه نماز ادامه دهد مردم چنان شيفتهاش خواهند شد كه ديگر ما تأمين جانی نخواهيم داشت، بنابراين بهتر است او را از نيمه راه برگردانيم .
مأمون نيز همين گونه با امام رفتار كرد، يعنی او را از رسيدن به جايگاه نماز بازداشت و پيشنماز هميشگی را مأمور گزاردن نماز عيد نمود.
در آن روز وضع مردم بسيار آشفته شد و صفوفشان در نماز، ديگر به نظم نپيوست.
موضعگيری دهم
طرز رفتار و آداب معاشرت عمومی امام(ع) چه پيش از وليعهدی يا پس از آن به گونهای بود كه پيوسته نقشههای مأمون را بر هم میزد. هرگز مردم نديدند كه امام عليه السلام تحت تأثير زرق و برق شؤون حكومتی قرار گرفته در نحوه سلوكش با مردم اندكی تغيير پديد آيد .
اين سخنان را از زبان ابراهيم بن عباس، منشی عباسيان بشنويد:
«هرگز كسی را با سخنش نيازرد، هرگز كلام كسی را نيمه كاره قطع نكرد و هيچگاه در برآوردن نياز كسی به حد توانش كوتاهی نكرد. در برابر كسی كه پيشش مینشست هرگز پاهايش را دراز نمیكرد و از روی ادب حتی تكيه هم نمیداد. كسی از كاركنان و خدمتگزارانش هرگز از او ناسزا نمیشنيد ونه هرگز بوی زنندهای از بدن وی استشمام میشد. در خنديدن قهقه سر نمیداد و بر سر سفرهاش خدمتگزاران و حتی دربانان مینشستند.
بیشك اينگونه صفات در محبوبيت امام عليه السلام نقش بزرگی ايفا میكرد، به طوری كه او را در نظر خاص و عام بعنوان شخصيتی پسنديدهتر از هركس ديگر جلوه میداد.
امام عليه السلام مقام حكمرانی را هرگز بعنوان يك مزيت تلقی نمیكرد، بلكه آن را مسؤوليتی بزرگ میدانست.
مواضعی را كه ذكر كرديم، برای روشن شدن برنامهای كه امام رضا(ع) برای خنثی كردن نقشهها و توطئههای مأمون، در پيش گرفته بود، كافی است. از آن پس مأمون ديگر قادر نبود نقشی را كه میخواست از اوضاع جاری درذهن مردم، متصور سازد. برنامه امام برای شكست و ناكامی مأمون چنان كاری و موفق بود كه عاقبت مأمون به قصد مسموم کردن امام برخاست، تا مگر به اين وسيله خود را از چنگال ناملايماتی كه پيوسته برايش پيش میآمد، برهاند.
در نتيجه بعد از پاسخ های مذکور ومفصل اگر بعد هم در ذهن کسی سوالی ايجاد شود سوالی است که در زمان خود امام(ع) مطرح می شده امام(ع) باين گونه پاسخ می دادند فرمود:آيا پيغمبران شأنشان بالاتر است يا اوصياء پيغمبران؟گفتند:پيغمبران.فرمود:يك پادشاه مشرك بدتر است يا يك پادشاه مسلمان فاسق؟گفتند:پادشاه مشرك.فرمود:آن كسی كه همكاری را با تقاضا بكند بالاتر است يا كسی كه به زور به او تحميل كنند؟گفتند:آن كسی كه با تقاضا بكند.فرمود :يوسف صديق پيغمبر است،عزيز مصر كافر و مشرك بود،و يوسف خودش تقاضا كرد كه: اجعلنی علی خزائن الارض انی حفيظ عليم ([ix]) ،چون میخواست پستی را اشغال كند كه از آن پست حسن استفاده كند.تازه عزيز مصر كافر بود،مأمون مسلمان فاسقی است،يوسف پيغمبر بود،من وصی پيغمبر هستم،او پيشنهاد كرد و مرا مجبور كردند.
والسلام
سيد سبط حيدر زيدی
حوزه علميه مشهد الرضا
عليه وعلی آبائه الف التحية والثنا
* * *
مدارک و منابع .
[i] - اين مقاله، از قسمتهايى از كتاب گرانقدر «الحياة السياسيةللامام الرضا(ع)تأليف السيد جعفر مرتضی الحسينی العاملی» اخذ شده است .
[ii] - سوره عنکبوت 65
[iii] - مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 364 ـ معادن الحكمة، ص 192 و عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 140 و بحار، ج 49، ص 140 و .141
[iv] - احمد بن حنبل در رساله «السنة» به اين موضوع تصريح كرده كه اين البته از عقايد اهل حديث و سنت است. ابو يعلى در طبقات الحنابلة، ج 1، ص 26 آن را نقل كرده و اشعرى نيز در مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 232 و در الابانة، ص 9 بدان اشاره كرده است.
[v] - المناقب، ج 4، ص 369 و 364، و بحار، ج 49، ص 144 و علل الشرايع، مقاتل الطالبين، نور الابصار، نزهة الجليس و عيون اخبار الرضا.
[vi] - كنز الفوائد، كراجكى، ص 166 و الفصول المختارة من العيون و المحاسن، ص 15 و 16، بحار، ج 49، ص 188 و مسند الامام الرضا، ج 1، ص .100
[vii] - [در بحار الانوار،ج49/ص146 عبارت چنين است:لنا عليكم حق برسول الله صلى الله عليه و آله،و لكم علينا حق به،فاذا انتم اديتم الينا ذلك وجب علينا الحق لكم.]
[viii] - الفصول المهمة، ابن صباغ مالكى، ص 241، و نور الابصار، ص 43 به بعد و عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 20 و ج 2 ص 183 و مناقب آل ابى طالب ج 4 ص 363 وعلل الشرايع ج 1 ص 238 واعلام الورى ص 230 و بحار، ج 49، ص 34 و 35 و صفحات ديگر و كشف الغمة، ج 3، ص 69 و ارشاد مفيد، ص 310 و امالى صدوق، ص 43 و اصول الكافى، ص 489 و روضة الواعظين، ج 1، ص 268 و 269 و معادن الحكمة، ص 180 و شرح ميمية ابى فراس، ص .165
[ix] - يوسف/ .55
تحت اشراف دفتر