عصمت پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله)

در نزد معاصرينش

  

نگارش

سيد سبط حيدر زيدی

حوزه علميه مشهد

9359750753-0098

www.zaidi.blogfa.com

alhaq110@yahoo.co.in

s_hzaidi@hotmail.com

 

  

فهرست مطالب

مقدمه:

مناسبت و انتخاب موضوع و اهميت آن :

عقيده عصمت و تاريخچه آن

عقيده عصمت از طرف شيعه يا عقيده الهي؟

اصل مطلب:

معني عصمت: درلغت و اصطلاح

عصمت علمى و عملى

عصمت نسبى و مطلق

حقيقت عصمت

دلايل عقلى عصمت

دلايل نقلىِ عصمت

عصمت پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله) در قرآن و قرآن كريم بعنوان معاصر

عصمت پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله) در نزد اهل بيت(عليه السلام)

حضرت اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) وعصمت پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله)

عصمت پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله) در نزد اصحاب(رض)

گفتگو سعد بن معاذ در جنگ بدر

داستان ذو الشهادتين

ارزيابى صلح حديبيّه

ابوبكر اولين خليفه مسلمين در خطبه اعتراف حقيقت مي كند

سهو النبى

نتيجه بحث

منابع و مدارك

 

 

مقدمه

انتخاب موضوع و اهميت آن:

عصمت پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله) موضوعي است كه تا بحال بر آن هزار ها كتب ومقالات قلم فرسائي شده ولي موضوع ما فقط عصمت پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله) نيست بلكه عصمت آنحضرت در نزد معاصرينش يعني ما خواهيم ديد كه افرادي كه با آنحضرت زندگي مي كردند آن هم حضرت را بعنوان معصوم نگاه مي كردند و به عصمت آن حضرت عقيده داشتند ؟ البته هم عصر بودن و زندگي كردن بآن حضرت كافي نيست چون ما هم با اساتيد وبزرگان زندگي مي كنيم و احيانا در طول عمر از آنان هيچ گناه و خطائي نمي بينيم ولي معنايش اين نيست كه آنان معصوم اند بلكه مقصود ما از هم عصر بودن و زندگي كردن با آنحضرت همراه با اعتقاد معصوم بودنش مي باشد لذا در واقع بعد از تحليل و تجزيه اين موضوع نه فقط عصمت پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله) ثابت مي شود بلكه عصمت تمام انبياء و آئمه طاهرين عليهم السلام وعلاوه بر اين ، اين مطلب هم روشن مي شود كه اين عقيده از ايجادات و ابتكارات شيعه نيست بلكه يك عقيده مسلم الهي است.

عقيده عصمت و تاريخچه آن

«عهد قديم» در كتاب مقدّس، پر از سخنان ناروايى است كه به پيامبران الهى(عليهم السلام)نسبت داده اند. به همين دليل، در آيين يهود، عصمت پيامبران(عليهم السلام)مطرح نبوده است.

علماى مسيحيت، هر چند مسيح(عليه السلام) را از هر گناه و خطايى پيراسته مى شمارند، ولى اين اعتقادشان بدان دليل است كه او را خدا و يا يكى از خدايان سه گانه مى دانند. بنابراين، نظر مسيحيان نمى تواند مبدأ بحث عصمت درباره پيامبران باشد.يعني آئين هاي كه در عصر حاضر وجود دارند هيچ انساني را بعنوان معصوم نمي شناسند غيراز مذهب حقه شيعه اثني عشري.

عقيده عصمت از طرف شيعه يا عقيده الهي؟

برخى تحليلگران شرق شناس مانند دونالدسن مسيحى و يا گلدزيهر يهودى مى گويند: مسأله عصمت براى نخستين بار به وسيله متكلّمان شيعه مطرح شده است; زيرا آنان براى برتر نشان دادن پيشوايان خود، مسأله عصمت پيامبران را در اثبات عصمت امامان خود مطرح كرده اند تا از اين طريق بتوانند پيشوايان خود را معصوم معرفى كنند.1

وبرخى از نويسندگان مسلمان مانند احمد امين مصري مى خواهند اثبات كنند كه شيعه بسيارى از عقايد خود را در مسائل مربوط به عدل الهى و عصمت پيامبران(عليهم السلام) از گروه معتزله گرفته است، در حالى كه ريشه بسيارى از عقايد مشترك ميان اين دو گروه را سخنان على(عليه السلام)تشكيل مى دهد، بلكه ساير گروه ها و اشاعره نيز هر كدام به نوعى پايه هاى فكرى خود را از امام اولِ شيعيان گرفته اند.2

جواب واقعي و تفصيلي از اين تحليل ها و قلم فرسائي ها آئينده خواهد آمد انشاء الله ولي آنچكه بايد گفت: اين است كه در قرآن كريم، به حقيقت عصمت اشاره شده و اين صفت، هم در مورد ملائكه الهى(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ)3 و هم در مورد خودِ قرآن آمده است. (لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ)4 علاوه بر اين ها، آياتى از قرآن، دلالت بر عصمت انبيا(عليهم السلام) در ابعاد گوناگون دارد كه به برخى از آن ها در ادامه اشاره خواهد شد. لذا عقيده عصمت از ايجادات و ابتكارات شيعه نيست بلكه يك عقيده مسلم الهي است.

اصل مطلب

معني عصمت: درلغت و اصطلاح

لفظ «عصمت» با مشتقّاتش سيزده بار در قرآن وارد شده و اين لفظ از نظر ريشه لغوى،بيش از يك معنا نداردوآن«تمسّك و نگاه دارى» يا «منع و بازدارى» است.5 اين لغت در آيه 102 سوره آل عمران چنين آمده است: «اعتصِموا بِحبلِ اللّهِ جميعاً ولاتَفرّقوا»; به ريسمان الهى چنگ بزنيد و آن را نگاه داريد و متفرّق نشويد.

گاهى «عصمت» به چيزى كه جنبه محافظ دارد و انسان را از حوادثِ بد باز مى دارد، اطلاق مى شود و از اين نظر، بلندى هاى كوه را «عصمت» مى نامند و از اين رو، در لغت عرب، به ريسمانى كه بار به وسيله آن بسته مى شود «عِصام» مى گويند; زيرا بار به وسيله آن از افتادن و پراكندگى بازداشته مى شود.

در هر صورت، مقصود از اين لفظ در بحث عقايد، مصونيّتِ گروهى از بندگان صالح خدا از گناه و اشتباه است. متكلّم معروف شيعه،فاضل مقداد(رحمه الله)مى گويد: «عصمت لطفى است الهى نسبت به مكلّف،به گونه اى كه باوجودآن،انگيزه اى براى ترك طاعت و انجام معصيت وجود ندارد، البته همراه با قدرت و اختيار نسبت به آن ها.»6 سايرانديشمندان عدليه نيز عقيده اى نزديك به اين دارند.

اما اشاعره عصمت را به قدرت بر طاعت و عدم قدرت بر معصيت تعريف كرده اند يا اين كه گفته اند: عصمت آن است كه خداوند در محلّ آن ها گناهى خلق نكند.7 اين گونه تعريف ها، با توجّه به مبانى مخصوصِ ايشان است.

بعضى از دانشمندان «عصمت»در اصطلاح علم عقايدرا اين گونه بيان كرده اند: «عصمت ملكه اى نفسانى است كه فرد را از گناه و خطا منع مى كند.» اما اين كه بازدارنده او خدا باشد يا ملكه نفسانى خودش، تفاوتى ندارد; چرا كه اگر بازدارنده را هم ملكه نفسانى بدانيم، باز خداوند است كه به شخص، توفيق داده تا اين ملكه را كسب كند يا اين كه خودِ خداوند به معصوم، اين ملكه را بخشيده تا او را از ارتكاب گناه و يا حتى اشتباه حفظ نمايد; يعنى حافِظ حقيقى خداست، ولى وسيله اى براى حفظ قرار داده كه آن، «ملكه عصمت»است.پس درعين اين كه تمام كارها مستندبه خداست، معصوم به اختيار خودش تركِ گناه مى كند و مجبور بر آن نيست.

براى وضوح معني عصمت، بايد به چند مطلب توجه كرد:

يكم. منظور از معصوم بودن پيامبران يا امامان(عليهم السلام) تنها انجام ندادنِ گناه نيست; زيرا ممكن است يك فرد عادى نيز به دليل وجود بعضى شرايط، مرتكب گناهى نشود، اما داراى ملكه خويشتن دارى هم نباشد; مثلاً، شخصى كه پيش از بلوغ و تكليف از دنيا مى رود و خطايى از او سرنزده و يا شخصى كه در نقطه دورافتاده اى واقع شده و يا در حبس قرار دارد و شرايط دست رسى به گناه ندارد، ممكن است مرتكب گناه نشوند و يا دستِ كم، نسبت به بعضى گناهان پاك باشند، اما چنين افرادى را داراى ملكه عصمت نمى گويند. كسى كه در تمام عمر هرگز شراب نديده و نخورده، داراى ملكه پرهيز از شراب نيست، اما اگر ديد و امكان دست رسى داشت و يا نديد اما به حالتى بود كه نفس او نسبت به آشاميدنِ شراب بيمه بود، داراى ملكه عصمت است. همين سخن در مورد ملكه عدالت، شجاعت و سخاوت نيز صادق است. پس مقصود اين است كه شخصى، داراى ملكه نفسانى نيرومندى باشد كه در سخت ترين شرايط نيز او را از ارتكاب گناه بازدارد; ملكه اى كه از آگاهى كامل و پايدار به زشتى گناه و اراده قوى بر مهار تمايلات نفسانى حاصل مى گردد و چون چنين ملكه اى با عنايتِ خاص الهى تحقّق مى يابد، فاعليت آن به خداى متعال نسبت داده مى شود،وگرنه چنان نيست كه خداى متعال، انسانِ معصوم را به اجبار از گناه بازدارد و اختيار را از او سلب كند كه دراين صورت، اشكالِ تنافى بين عصمت و اختيار پيش مى آيد.

دوم. لازمه عصمتِ هر كس، ترك اعمالى است كه بر او حرام مى باشد; مانند ترك گناهانى كه در همه شريعت ها حرام بوده و نيز كارهايى كه در شريعت متبوع او در زمانِ ارتكاب، حرام است. بنابراين، عصمت يك پيامبر با انجام عملى كه در شريعت هاى قبل يا بعد از وى حرام بوده و در شريعت خود او حلال است، خدشه دار نمى گردد.

سوم. منظور از «گناه» در تعريف «عصمت»، كارى است كه در كتب فقهى «حرام» ناميده مى شود، همچنين ترك عملى كه در فقه، «واجب»شمرده مى شود. اماواژه«گناه» و معادل هاى آن مانند «ذنب» و «عصيان» كاربرد وسيع ترى دارد كه شامل «ترك اولى» و «مكروه» نيز مى شود و انجام دادن چنين اعمالى منافاتى با عصمت ندارد.8  البته عصمت مراتبي دارد و آن هاي كه بر انتهاي مرتبه عصمت فائزاند از آنها ترك اولي و مكروه هم سر نمي زند.

چهارم. عصمت از ديدگاه ما شيعيان، امرى است واقع شده. بنابراين، نوبت به بحث از امكان و عدم امكانِ وقوع آن نمى رسد; چرا كه بهترين دليل بر امكان چيزى، وقوعِ آن است. اما از نظر عقلى، مى توان گفت: در تك تك اعمالِ انسان، اين امكان وجود دارد كه دقت به كار برد و به خطا نرود; همان گونه كه بسيارى از اعمالِ ما چنين مى باشد. همچنين ممكن است با توجه به مفاسد و عواقب گناهان، از آن ها دورى كنيم; همان گونه كه در بسيارى از اوقات، مرتكب برخى از كارهاى حرام نمى شويم. پس وقتى امكان عصمت در كارى وجود داشت، در ديگر اعمال نيز وجود خواهد داشت و مى تواند همه اعمال شخص را در برگيرد. پس «عصمت» امرى است ممكن و محالى را نيز در پى ندارد.

عصمت علمى و عملى

عصمت هم در بعد علمى مطرح مى شود و هم در بعد عملى. در عمومِ انسان ها، عصمتِ علمى از عصمت عملى جداست; يعنى شخص، ممكن است گاهى درست تشخيص دهد و بداند، اما عمل نكند; همان گونه كه ممكن است شخصى خطاكند و درست نفهمد، اما در عمل، سالم و مصمّم و با همّت باشد. اما معصومين عليهم السلام هم درست مى فهميدند و هم به عمل خود درست عمل مى كردند.9

عصمت نسبى و مطلق

عصمت ممكن است در همه موارد و زمان ها باشدچنان كه در مورد انبيا(عليهم السلام) مطرح است و ممكن است در بعضى زمان ها و نسبت به بعضى گناهان باشد. مى توان گفت: مراتبى از عصمت را هر انسانى داراست. هر شخصى به هر حال، بعضى اعمال را انجام نمى دهد و يا فكر انجام آن را هم نمى كند. بدين سان، ممكن است شخصى در اثر قوّت علم و عمل، به جايى برسد كه به طور مطلق، معصوم شود. پس در جواب اين سؤال كه آيا عصمت مانند نبوّت و امامت است كه نتوان با رياضت به آن دست يافت، بايد گفت: خير، عصمت امرى است قابل اكتساب و اختيارى و به همين دليل، كمال اختيارى است و قابل پاداش. گناه كردن براى معصوم محال ذاتى و ممتنع نيست، ولى به دليل قوّت علم و تقواى او، عملاً واقع نمى شود. در حقيقت، اگر عصمت براى انبيا و ائمّه اطهار(عليهم السلام) ارزش و نشانه عظمت نبود، الگو بودن و راهنما بودن آن ها براى ما معنايى نداشت.

پس مى توان گفت: هر امام و پيامبرى معصوم است، اما هر معصومى لازم نيست امام و پيامبر باشد; همچنان كه ما شيعيان عصمت را در بالاترين درجه، براى حضرت فاطمه(عليها السلام) معتقديم و افرادى مثل حضرت زينب و حضرت عباس(عليهما السلام) نيز معصوم مي باشند و دليلى بر انحصار عصمت در پيامبران و ائمّه اطهار(عليهم السلام)وجود ندارد.

نكته اى كه ذكر آن در اين جا لازم مى نمايد اين كه سخن گذشته با مطالبى كه در كتاب هاى كلامى آمده و بعضى عصمت را موهبتى الهى دانسته اند نه يك امر اكتسابى10 منافات ندارد; زيرا آنچه بخشش الهى است عصمت كامل و منزّه بودن از گناه و خطا در سراسر عمر است از ابتداى طفوليت تا اواخر پيرى، اما آنچه قابل كسب است اين كه انسان پس از رسيدن به علم زياد و تقواى قوى، بتواند احتمال ارتكاب گناه و خطا را از بين برد. البته مي شود گفت عصمت يك امر اكتسابي است برائ همه انسان ها ولي برائ نمايندگان الهي با امر اكتسابي امر موهبتي هم است تا با مقصد بعثت سازگار باشد. و به اين رو آن عصمتي كه نمايندگان الهي دارند و امر موهبتي است به عصمت كبري و آن عصمتي كه امر اكتسابي است به عصمت صغري تعبير شده است.

حقيقت عصمت

عامل و رمزِ عصمت نسبت به گناه و خطا، عبارت است از:

تقوي

عصمت از گناه ناشى از درجه بالاى تقوا و پرهيزگارى است. عصمت مرتبه كاملِ عدالت و تقواست. اگر تقوا را يك نيروى درونى بدانيم كه انسان را از بسيارى از گناهان باز مى دارد، بايد عصمت را نيز يك نيروى باطنى بدانيم كه شخص را از ارتكاب گناه و حتى فكر آن به طور كلى باز مى دارد. از اين رو، بعضى از محقّقان در تعريف آن گفته اند: «عصمت قوّه اى است كه انسان را از ارتكاب گناه و انجام خطا باز مى دارد.»11

علم

بعضي از بزرگان مانند علاّمه طباطبائى(رحمه الله)، عصمت را نتيجه علم كامل به عواقب گناه مى دانند كه البته اين علم يكى از عواملِ دخيل در عصمت است.ايشان عقيده دارندكه هر علمى به لوازم گناه پديدآورنده مصونيت نيست، بلكه بايد واقع نمايى علم به قدرى قوى باشد كه آثار گناه در نظر فرد مجسّم گردد. در اين هنگام است كه صدور گناه از شخص به صورت يك محال عادى درمى آيد.12

در اين جا بايد دانست كه اولاً، علم همان گونه كه بازدارنده از گناه است، مانع خطا هم مى شود. ثانياً، دو عامل مذكور يا به تعبيرى دو نظر مختلف با هم منافات ندارند; چرا كه در حقيقت خودِ تقوا نيز زاييده علم است.

روح القدس

از برخى روايات استفاده مى شودكه عامل عصمت يك امر خارجى به نام «روح القدس» است. اين روايات، كه بعضى از آن ها در كتاب ارزشمند اصول كافى آمده، ظاهرشان حاكى از اين است كه «روح» ملكى نيرومندتر و بزرگ تر از جبرئيل است كه با رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)بوده و پس از درگذشت ايشان، با امامان(عليهم السلام)مى باشد و درستى و استوارى آنان در گفتار و كردار، در پرتوِ وجودِ اين روح است.13

اين بيان در حالى است كه دسته اى ديگر از روايات مى گويند: «روح» از ذات معصوم جدا نيست، بلكه مرتبه اى از روحِ نبى است. امام باقر(عليه السلام)در كلامى به جابر مى فرمايند: «اى جابر، در پيامبران و جانشينان آن ها، پنج روح وجود دارد كه عبارتند از: روح قدس، روح ايمان، روح زندگى، روح قوّت، روح شهوت. در پرتو روح القدس، از آنچه ميان زمين و عرش رخ مى دهد، آگاه مى شوند و همه اين ارواح دچار خلل و آسيب مى شوند، جز روح القدس كه هرگز دچار اشتباه و لغزش نمى گردد.»14

حال، چه روح القدس را يك عامل خارجى بدانيم و چه يك عامل درونى، در هر صورت، وسيله اى است براى تحقق اراده اى كه خداى متعال نسبت به شخص معصوم دارد و همانگونه كه اراده الهى موجب جبر نيست زيرا از مجراى اراده فرد تحقق مى يابد تأييد روح القدس هم موجب جبر نخواهد بود.البته مخفي نماند كه اختلاف در عوامل هيچ لطمه اي بر موضوع عصمت وارد نمي كند چون اين عوامل را كاملا مي شود بطور احسن جمع نمود مثلا باين طريق كه تقوي بر علم موقوف است و بدون علم حاصل نمي شود لذا عامل اصلي علم از عاقبت است نه تقوي و در واقع فقط همان علم عامل اصلي است نه چيز ديگر و حتي مدارج و طبقه هاي عصمت بر طبق علم منقسم اند. روح القدس هم كه در روايات آمده يا تعبير از همان علم هست يا اگر ملكي باشد آنوقت مخصوص به معصومين منصوص من الله مي باشد.

پس از روشن شدن مقدمات بحث، چند نظريه درباره اين مسأله و سپس استدلال شيعه بر رأى خود ذكر مى شود:

ديدگاه هاى گوناگون در مسأله «عصمت نبى»

بعضى از فرقه هاى كوچك اسلام، (گروه ازارقه از فرقه خوارج) كفر را بر انبيا(عليهم السلام) جايز مى دانند15

گروه حشويه قايلند كه ارتكاب كبيره، هم قبل از بعثت و هم پس از آن بر انبيا(عليهم السلام)جايز است.16 البته اين گونه نظرها ضعيف و غيرقابل اعتناست.

بعضى از معتزله17 عقيده دارند كه ارتكاب گناه كبيره پيش از بعثت بر انبيا(عليهم السلام) جايز بود، ولى پس از بعثت جايز نيست.

 بعضى18 هم ارتكاب گناه كبيره را نه قبل از بعثت و نه بعد از آن بر انبيا(عليهم السلام) جايز نمى دانند، ولى ارتكاب گناهان صغيره اى را كه موجب تنفّر نباشد عيب نمى دانند.

اشاعره ارتكاب گناهان كبيره و صغيره هايى را كه نشانه پستى عامل آن باشد (مانند دزديدن يك لقمه غذا يا آفتابه)، پس از بعثت، عمداً يا سهواً، جايز نمى دانند و نيز گناه صغيره اى را كه نشانه پستى عامل آن نبوده ولى از روى عمد انجام شده است، جايز نمى دانند.19

شيعه اماميه، ارتكاب گناهان كبيره و صغيره، عمدى و سهوى را توسّط پيامبران(عليهم السلام)پيش از بعثت و پس از آن جايز نمى دانند.

پس ديدگاه هاى گوناگونى كه درباره عصمت انبيا(عليهم السلام) وجود دارد، در يك يا چند مرحله از مراحل ذيل خلاصه مى شود: عصمت در مقام تلقّى، پذيرش، حفظ و ابلاغ وحى و رسالت; عصمت از گناه; عصمت از خطا; عصمت از گناه كبيره; عصمت از گناه صغيره; عصمت ازگناه عمدى يا سهوى; عصمت از صغيره اى كه نشانگر پستى فاعل است; عصمتِ از صغيره اى كه حاكى از پستى فاعل نيست; عصمت از كفر، از دروغ يا ساير گناهان.

دلايل عقلى عصمت

با توجه به مراحل و ابعاد عصمت، اينك دلايل عصمت كامل انبيا(عليهم السلام)، بخش اصلى و عمده عصمت، كه حقّانيت پيامبران(عليهم السلام)و كتب آسمانى منوط به آن است، به وسيله عقل و سپس دايره وسيع تر آن به وسيله نقل20 بيان مى شود. در بحث ضرورت بعثت انبيا(عليهم السلام)، لزوم وحى به عنوان راه ديگرى براى دست يابى بشر به شناخت هاى لازم و جبرانِ نارسايى و نقص حس و عقل انسان به اثبات رسيده است، ولى با توجه به اين كه افراد عادىِ انسان، مستقيماً از اين وسيله شناخت بهره مند نمى شوند و استعداد و لياقتِ دريافت وحى الهى را ندارند و ناگزير پيام الهى بايد به وسيله افرادى برگزيده يعنى پيامبران(عليهم السلام)به ايشان ابلاغ شود، چه ضمانتى براىِ صحّت چنين پيامى وجود دارد؟ از كجا مى توان مطمئن شد كه شخصِ پيامبر وحى الهى را درست دريافت كرده و آن را درست به مردم رسانده است؟ همچنين اگر واسطه اى بين خدا و پيامبر وجود داشته، آيا او نيز رسالتِ خود را به طور صحيح انجام داده است؟

راه وحى در صورتى كارايى لازم را دارد كه از مرحله صدور از علم مطلق خداوند متعال تا مرحله وصول به مردم، از هرگونه تحريف و دستبرد عمدى و سهوى مصون باشد، وگرنه با وجودِ احتمال سهو و نسيان در واسطه يا وسايط يا تصرّف عمدى در مفاد آن، بابِ احتمالِ خطا و نادرستى در پيامى كه به مردم مى رسد، باز مى شود و موجب سلبِ اعتماد از آن و نيز پايمال شدن هدفِ رسالت و بعثت انبيا(عليهم السلام)كه رساندن بشر به كمال نهايى استمى شود. پس از چه راهى مى توان اطمينان يافت كه وحى الهى به طور صحيح، سالم و كامل به دست مردم مى رسد؟

روشن است هنگامى كه حقيقت وحى بر مردم مجهول بوده و استعدادِ دريافت و آگاهى از آن را نداشته باشند، راهى براى بررسى و مطابقتِ كار واسطه هاى الهى با آنچه دستور داده شده است، ندارند; و تنها در صورتى كه محتواى پيامى مخالفِ احكامِ يقينى و قطعى عقل باشد، خواهند فهميد كه خللى در آن وجود دارد. البته اين را هم فقط كسانى خواهند فهميد كه داراى عقل كامل ترى هستند; مثلاً، اگر كسى ادعا كند كه از طرف خدا به او وحى شده كه اجتماع نقيضين جايز يا لازم است يا تعدّد و تركيب و زوال در ذات الهى راه دارد، مى توان به كمكِ حكم يقينى عقل، بطلانِ اين مطالب و كذب ادعاى وى را اثبات كرد. اما دايره اين گونه قضايا بسيار محدود و نياز اصلى ما به وحى، بيش تر در مسائلى است كه عقل راهى براى اثبات يا نفى قطعى آن ها ندارد و نمى تواند با ارزيابى مفاد پيام، درستى و نادرستى آن را تشخيص دهد. در چنين مواردى، چه مى توان كرد؟

پاسخ: همان گونه كه عقل با توجه به حكمت الهى و غرضِ رساندن بشر به كمال، درمى يابد كه بايد راه ديگرى غير از حس و عقل براى شناخت حقايق و وظايف عملى وجود داشته باشد هر چند از حقيقت و كنه آن راه آگاه نباشدبه همين سان، درك مى كند كه مقتضاى حكمت الهى اين است كه پيام هاى او سالم و دست نخورده به دست مردم برسد، وگرنه نقضِ غرض خواهد شد و مقتضاى علمِ مطلق الهى اين است كه بداند پيام خود را از چه راهى و به وسيله چه كسانى مى فرستد كه سالم به بندگانش برسد و نيز لازمه قدرتِ مطلق الهى اين است كه بتواند واسطه هاى شايسته اى برگزيند و ايشان را از هجوم شياطين و نفس سركش و آفت غفلت و نسيان حفظ كند. پس مقتضاى علم، قدرت و حكمت الهى آن است كه پيام خود را سالم و دست نخورده به بندگانش برساند وبدين گونه، مصونيّت وحى با برهان عقلى اثبات مى گردد.

با اين بيان و استدلال، مصونيت فرشته يا فرشتگان وحى و نيز مصونيت پيامبران(عليهم السلام) در مقام دريافت و حفظ وحى و نيز عصمت آنان از خيانت عمدى يا سهو و نسيان در مقام ابلاغِ پيام الهى، به اثبات مى رسد.21

بر اساس بيان گذشته و با توجه به وظيفه و نقش عظيمى كه پيامبران در هدايت و تربيت مردم دارند و از سويى، در مسائل اجتماعى و روابط بين عالم و متعلّم و تربيت كننده و تربيت شونده، وثوق و اعتماد لازم است تا تبادل فكرى و تربيتى انجام گيرد و عوامل ايجادكننده تنفّر، انزجار و گمراه كردن عملىِ مردم نبايد در بين باشد وگرنه خلافِ حكمت و غرضِ الهى از بعثت است، بنابراين، همان گونه كه در كتاب هاى متعدّد عقايد نيز اشاره شده، غرضِ تعليم و تربيتِ مردم اعتماد آنان را اقتضا مى كند و اعتماد آنان عصمت انبيا(عليهم السلام) را اقتضا مى نمايد تا به اين وسيله، غرضِ از بعثت محقّق شود. با اين توضيح، مى توان پاك بودن نبى رااز هرگناه بزرگ وكوچك و خطايى كه در هدفِ بعثت خلل ايجاد مى كند و موجبِ عدمِ اعتماد و پذيرش مردم است يا تنفّر مردم از پيامبر را در پى دارد،اثبات كرد. بدين روى،اين بيان وجود خُلق هاى زننده و بيمارى هاى منزجركننده رانيز نفى مى كند. دروجود پيامبر، هيچ امرى كه مضرّ به رسالت اوست، نبايد وجود داشته باشد.

اما در اشتباهات كوچك پيامبر يا گناهان ديگرى كه در هدف رسالت خلل ايجاد نمى كند و موجب تنفّر مردم و بى اعتمادى آن ها نمى شود، بايد ديد به وسيله ادّله نقلى مى توان آن ها را نفى كرد يا نه، كه در هر صورت، ضررى به سير منطقىِ مباحث اصول عقايد نمى زند و ما براى اعتقاد به نبى و شريعت او، به بيش از اين مقدار كه ثابت شد، نياز نداريم.

در ادامه بحث عقلى، به ادلّه گوناگونى كه نويسندگان متعدّد در اين قسمت ذكر كرده اند، اشاره مى شود:

1. دليل وثوق و اعتماد: اين دليل برگرفته از كلام خواجه نصيرالدين طوسى(رحمه الله)است.22 خلاصه دليل اين است كه پيامبران(عليهم السلام)براى هدايت و تربيت مردم آمده اند و تا آن ها معصوم نباشند، اعتماد مردم به آن ها زمينه تبعيت را فراهم نمى سازد. پس پيامبران(عليهم السلام)بايد معصوم از گناه و خطا باشند.

2. دليل عصمت از راه تربيت: بر حسب اين بيان، نبى نه تنها با راه آشنا و راهنماست، بلكه به انسان كمك مى كند و او را به مقصود مى رساند. پيامبر آمده است تا «انسان كامل» سازد و او را پرورش دهد. در بُعد تربيتى، بيش از هر چيز، عملكرد و منِش مربّى مورد توجه است. پس نبى بايد معصوم باشد تا هدفِ تربيت، تزكيه و انسان سازى جامه عمل بپوشد و هرگونه خطايى از او مى تواند به همان اندازه در اين هدف، خلل ايجاد كند.23

3. دليل لطف: عصمت انبيا(عليهم السلام) لطف است; يعنى موجبِ نزديكى مردم به طاعات و پرهيز از محرّمات مى شود و پيامبر معصوم بسى بهتر و بيش تر از پيامبرِ غيرمعصوم موجبِ هدايتِ مردم مى شود و لطف بر خداوند واجب است; يعنى فراهم كردن هر چه بيش ترِ زمينه هاى هدايت مردم به سوى حق بر او لازم است. پس عصمت در انبيا(عليهم السلام) ضرورى است. و البته هر قدر دايره عصمت گسترده تر باشد، لطف نيز بيش تر خواهد بود. بنابراين، مقتضاى رحمت الهى عصمت كامل انبيا(عليهم السلام) است.24

دلايل نقلىِ عصمت

بعد از اينكه واضح شد كه عصمت يك امر امكاني بلكه وجودي است و از دلائل عقلي هم به اثبات رسيد حالا مي رويم به اصل مطلب كه افرادي كه با پيامبر اعظم اسلام(صلى الله عليه وآله) هم عصر بودند و با آنحضرت زندگي مي كردند و شبانه روز با او نشست و برخاست داشتند آن ها پيامبر اعظم اسلام(صلى الله عليه وآله) را چه طور يافتند ؟ و آيا آن ها هم پيامبر اعظم اسلام(صلى الله عليه وآله) را معصوم درك كردند و به اين مطلب عقيده هم داشتند چون اگر اين مطلب واضح و ثابت شود آن وقت نياز به هيچ دليلي نداريم چون معروف و مشهور است ادل الدليل وجود آن شئ است.

عصمت در قرآن و قرآن كريم بعنوان معاصر

قرآن كريم اگرچه براي هميشه است وبه وقت خاصي اختصاص ندارد ولي بحيثت نزول مي شود در اصطلاح معاصر پيامبر اطلاق شود.

در قرآن،آيات متعدّدى بر عصمت دلالت مى كند. دانشمندان اين آيات را بر اساس مراحل عصمت تقسيم كرده اند; بعضى مربوط به مرحله ابلاغ رسالت، بعضى ناظر به عصيان و برخى درباره اشتباه است. در ادامه، به چند نمونه از آيات در اين زمينه اشاره مى شود:

در آيات 82 و 83 سوره ص خداوند از قول شيطان مى فرمايد: «قَال فَبِعزّتّكَ لاُغويَّنهم اَجمعينَ اِلّا عبادَكَ مِنهم المُخلَصينَ»; گفت: خدايا، به عزّتت سوگند كه البته همه انسان ها را گمراه خواهم كرد، بدون استثنا، مگر بندگان خالص تو را.

براى روشن شدن استدلال، بايد مفهومِ واژه «مخلَص» و تفاوت آن با كلمه «مخلِص» بيان شود: «مخلِص» اسم فاعل از مصدر «اخلاص» و به معناى كسى يا چيزى است كه عمل و عقيده خويش را در راه ايمان به خداوند خالص كرده است. اما «مخلَص» اسم مفهوم از مصدرِ «اخلاص» و به معناى كسى يا چيزى است كه به وسيله ديگرى خالص گرديده است. بنابراين، «مخلَصين» كسانى هستند كه با عنايت و امداد الهى، سراپاى وجودشان براى خداوند و به وسيله او خالص گرديده و از اين رو، شيطان را هرگز در آن ها راهى نيست.25

تعبير «مخلَص» بيش از همه بر معصوم منطبق مى شود; چرا كه معصوم كسى است كه هيچ گاه عصيان خدا و اطاعت شيطان و هواى نفس نمى كند. اين تعبير اگرچه مختص انبيا(عليهم السلام) نيست، اما بى ترديد، مظهر اتمّ آن انبيا(عليهم السلام) هستند.

در آيه 42 سوره حجر، شبيه دو آيه مذكور آمده و سپس خداوند فرموده است: «اِنَّ عبادي ليسَ لكَ عليهم سلطانٌ»; اى شيطان، تو بر بندگان من تسلّطى ندارى.

از سوى ديگر، در سوره ص پيش از آيات مذكور، برخى از اين بندگان خالص را نام مى برد كه اين نشان دهنده آن است كه منظور از «عبادى» يا «عبادنا» چه كسانى هستند. اين آيات ابتدا سه نفر از پيامبران(عليهم السلام) را به عنوان خالص شده هاى خداوند و سپس سه نفر ديگر را جزو خوبان مى شمارد.

در آيه 24 سوره يوسف، همين تعبير «مخلَص» را در مورد حضرت يوسف(عليه السلام) و در آيه 51 سوره مريم در مورد حضرت موسى(عليه السلام)به كار مى برد. اين آيات شاهدِ بر آن است كه اين امتياز مختصّ افراد محدودى از انبيا(عليهم السلام) نيست، بلكه ويژگى مقام و لازمه منصب الهى ايشان است.

آيه يا آيات ديگرى كه دلالت بر اين موضوع دارد، مربوط به اطاعت از انبيا(عليهم السلام) است. قرآن در آيه 64 سوره نساء مى فرمايد: «و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر براى اين كه اطاعت شود به اذن خداوند.» با توجه به اين آيه شريفه و آيات ديگرى كه در مورد اطاعت از خدا و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا ساير انبيا(عليهم السلام) وارد شده و با توجه به اين كه انبيا(عليهم السلام) و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) الگوى مردم هستند و به اين موضوع در آيه 21 سوره احزاب درباره شخص نبى مكرّم اسلام تصريح شده است26 به اين نتيجه مى توان رسيد كه سخن و عمل پيامبران(عليهم السلام)در همه عرصه ها و به طور كلّى، واجب الاطاعة و يا قابل پيروى است و اين نكته مستلزم پاك بودن آن ها از گناه و خطاست.

توضيح استدلال اين كه آيات كريمه به طور مطلق، دستور به اطاعتِ از رسول مى دهند و وقتى اطاعت از كسى مقيّد به زمانى خاص و فعلى به خصوص نباشد، همه گفتارها و كردارهاى وى قابل پيروى بوده و اين نشانگر آن است كه پيامبر گناه يا خطا نمى كند; چرا كه در صورت گناه و خطا، طبق دستور الهى، اطاعت از قول و عمل او واجب است. از سوى ديگر، محال است كه در صورت گنه كار و خطاكار بودن پيامبر، اطاعت از او مورد امر الهى واقع شود. در نتيجه، اعمال پيامبر بايد مطابق دستورهاى الهى بوده تا هميشه قابل پيروى باشد. همين دليل در مورد تمام اعمالِ خلاف يا صحيح پيامبر در تنهايى نيز صادق است; زيرا به عنوان مثال، اگر كسى آن كار را از پيامبر ببيند، مى تواند به او تأسى كند و همان مشكل دوباره پيش مى آيد.

خلاصه آن كه آيات الهى پيامبران را كاملاً منزّه و معصوم و قابل اطاعت در همه ابعاد و عرصه هاى گفتار و كردار مى داند. همان گونه كه اشاره شد، برخى از آيات قرآن ناظر به عصمت انبيا(عليهم السلام) در مقام تلقّى، حفظ و ابلاغ رسالت است كه بخش عمده عصمت و بخش مربوط به هدايت ما انسان هايى كه توفيق معاشرت با آن ها را نداشته ايم نيز همين مرحله مى باشد; از جمله آيات شريفه 26-28 سوره جن كه مى فرمايد: «عالمُ الغيبِ فلا يُظهِر على غيبه اَحداً اِلّا مَن ارتضى مِن رسول فاِنّه يَسلكُ مِن بينِ يَديهِ و مِن خَلفِه رَصَداً لِيعلَم اَن قد اَبلغوا رسالاتِ ربِّهم و اَحاطَ بِما لَديهم و اَحصى كلَّ شىء عدداَ»; «او (خداوند) آگاه از غيب است; كسى را بر غيب خود مطّلع نمى سازد، مگر آن كه او را از ميان رسولان برگزيد. در اين صورت، خداوند محافظان و مراقبانى از پيش رو و پشت سر آن رسول قرار مى دهد تا بداند كه رسولان رسالت هاى پروردگار خود را به خوبى ابلاغ كرده اند و او بر آنچه نزد رسولان است احاطه پيدا كرده و آنچه كه آفريده به خوبى شمرده و بر آن احاطه دارد.»

فاعلِ «اِرتضى» و «يسلُك» خداوند است. جمله هاى «مِن بينِ يديه و مِن خَلفه»يعنى پيش رو و پشت سرمى رساند كه خداوند رسول خود را با گماردن مراقب هايى حفاظت مى كند. در تفسير اين جمله، دو احتمال وجود دارد:

1. اين عبارت كنايه ازاين است كه مراقب ها اطراف قلب پيامبر را گـرفته و از نفـوذ عوامل مخرّب جلـوگيرى مى كنند; نه فراموشى به آن راه پيدا مى كند و نه شياطين در آن تصرف مى نمايند.

2. ممكن است بگوييم كه پيامبر هنگام دريافت وحى، دو حالت دارد: از آن نظر كه متوجه مقام ربوبى است، حالت پيش رويى دارد و عبارت «مِن بين يديه» اشاره به آن است، ولى آن گاه كه وحى الهى را دريافت كرد و متوجه ابلاغ شد، جريان برعكس مى شود; رو به مردم و پشت به مقام اخذ وحى مى كند كه عبارت «مِن خَلفه» اشاره به اين زمان است. در هر حال، اين آيه حاكى از آن است كه وقتى خداوند، غيب خود را بر رسولان آشكار مى كند، فرشتگان را از هر طرف مأمور مى كند كه آنان را در اخذ وحى و حفظ و نگاه دارى و ابلاغ آن مراقبت كنند تا دچار اشتباه و لغزش و نيز گناهى نشوند. خلاصه اين كه انجامِ چنين رسالتى بدونِ عصمت پيامبران(صلى الله عليه وآله) در مقامِ تلقّى و ابلاغِ وحى ممكن نيست. پس آنچه رسولان به ما مى رسانند همان است كه خداوند فرموده و دست خوش تغييرى نشده است.

مؤيّد اين معنا آيات شريفه ديگرى است كه احتمال هرگونه تغيير يا كم و زياد كردن در فرمان هاى الهى را نفى مى كند. گرچه آيه خطاب به پيامبر خاص است، اما ملاك عام بوده، مطلب در مورد ساير انبيا(عليهم السلام) نيز صادق است.

در آيه 15 سوره يونس مى فرمايد: «هرگاه آيات روشنِ ما بر خلق تلاوت شود، منكرانِ معاد، كه به ديدار ما اميدوار نيستند، به رسول ما اعتراض كرده، مى گويند: (اگر تو رسولى) قرآنى غير از اين نيز بياور و يا همين را به قرآن ديگرى مبدّل ساز! در پاسخ آن ها بگو: من چنين اجازه و قدرتى ندارم كه از پيش خود آن را تبديل كنم; من جز آنچه را به من وحى شود تبعيت نمى كنم. من ترس آن دارم كه مرتكب عصيان در برابر پروردگار خويش شوم و در نتيجه، گرفتار عذاب سختِ روز بزرگ رستاخيز گردم.»

در آيات 44-47 سوره الحاقّة مسأله مزبور با تأكيد بيش ترى مطرح گرديده و آمده است: «اگر محمّد به دروغ سخنانى به ما نسبت مى داد، محقّقاً ما او را به قهر و انتقام مى گرفتيم و سپس رگِ وتين (رگ حيات) او را قطع مى كرديم و هيچ يك از شما بر دفاع و جانب دارى از او قادر نبوديد.»

با توجه به اين آيه از اين جا دو تا مطلب بدست مي آيند يكي اين كه پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله) داراي عصمت است چون رسالت الهي را كما حقه رسانيده و دوم اين كه در عصمت خويش مختار است چون خدا وند نفرموده است كه محمد نمي تواند همچه كاري بكند.

عصمت پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله) در نزد اهل بيت(ع)

و حال سيرى كوتاه در ميان رويداد هاي تاريخي و روايات اهل بيت(عليهم السلام) داشته باشيم.

حضرت امير المومنين علي عليه السلام

يكى از احاديث درباره عصمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به طور خاص ـ سخن روشن و صريح اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه «قاصعه» است، در نهج البلاغه، مولا مى فرمايد: : «ولقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليلا و نهاراً»  «خداوند از همان ابتداى طفوليّت و شيرخوارگى، بزرگ ترين ملك از ملايك خود را با پيامبر هم راه و قرين كرد تا شب و روز راه بزرگوارى ها و خوبى هاى اخلاق رابه اوبنمايد.»اين كلام مسأله عصمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)را پيش از بلوغ و پس از آن در خلوت و جلوت شامل مى شود.

دليل ديگرى كه عام است و عصمت همه پيامبران را اثبات مى كند، سخن امام رضا(عليه السلام) در مناظره با مأمون عبّاسى است.

شيخ صدوق(رحمه الله) در عيون اخبار الرضا(عليه السلام) نقل مى كند كه در جلسه اى، مأمون از امام رضا(عليه السلام) پرسيد: اى پسر رسول خدا، آيا اين سخن شما نيست كه «اِنّ الانبياء معصومون؟» (به راستى، همه پيامبران معصومند.) حضرت در جواب فرمودند: «بلى، سخن ماست.» او سپس به دنبال آن، مواردى از شبهات نسبت به عصمت حضرات آدم، يونس، موسى و محمّد(عليهم السلام)پرسيد و امام(عليه السلام)رفع اشكال نمود و عصمت آنان را تثبيت كردند.27

امام رضا(عليه السلام)به مأمون مى نويسند: «از اصول دين اماميه اين است كه خداوند هرگز اطاعت كسى را كه باعث گمراهى و فريب مردم مى شود، واجب نمى كند و هرگز از ميان بندگان خويش، كسى را كه مى داند به او كفر مىورزد و سر تسليم فرود نمى آورد و به جاى آن، به عبادت شيطان مى پردازد، برنمى گزيند و براى انجام رسالت خويش انتخاب نمى كند.»28 و باتوجه به اين كه پيروى از گناه كار و خطاكاردر هر دو صورتموجب گم راهى، فريب و انحراف مى شود يا دست كم، احتمال گم راهى و ضلالت دارد، اين حديث شريف تصريح مى كندكه هيچ گاه خداونداطاعت ازچنين پيامبرانى را بر مردم واجب نمى كند. پس شرط رسالت، عصمت است.

از جمله مؤيّداتِ بحث، دقت در كلمه «حجّت» است. اين واژه در بيانات ائمّه اطهار(عليهم السلام) واردشده است. «حجّت» يعنى آنچه دليل است وبراساس آن مى توان احتجاج كرد و وسيله اى است كه طرفين بر اساس آن مى توانند همديگر را مؤاخذه و محكوم كنند. وقتى به كسى گفته مى شود: «حجّت خدا»،سخن و عمل او حجّت است; اگر مردم خلاف او قدم بردارند، از طرف او وخدا مؤاخذه مى شوند و اگر از او تبعيت كنند،كسى حقّ مؤاخذه آن ها را ندارد و مى توانند پاسخ گو باشند كه كار و سخن ما بر اساس حجّت بوده است.

همچنين در زيارت «جامعه كبيره» و برخى ديگر از زيارات، تعابير بلندى در مورد ائمّه اطهار(عليهم السلام) و عصمت آن ها آمده است، با توجه به اين كه ائمّه اطهار(عليهم السلام)، وارثان و جانشينان انبيا(عليهم السلام)هستند، به نظر مى رسد مى توان اين عصمت را به پيامبران(عليهم السلام)نيز تعميم داد. در بخشى از اين زيارت مى خوانيم: «سلام بر شما، اى حجّت هاى خدا بر اهل دنيا و آخرت، اى دلالت كنندگان بر رضاى الهى. شهادت مى دهم كه شما ائمّه هدايت شده و رشد يافته، كامل، معصوم و... هستيد. خدا به خلافت شما در زمين راضى شده و شما را معصوم و از لغزش ها پاك كرده و از فتنه ها و آسيب ها در امان داشته است هر كس به شما چنگ زند و از شما پيروى كند، به راه الهى چنگ زده است و... .»29

 

عصمت در نزد اصحاب(رض)

عنوان مقاله ما در واقع به همين نكته بود لذا بياييم و ببينيم كه اصحابي كه با پيامبر اعظم اسلام(صلى الله عليه وآله) زندگي مي كردند آيا آن هم به آنحضرت همين عقيده عصمت داشته آن را درك مي كردند ؟

در اين زمينه شواهد تاريخي خيلي زياد هست و بسياري از اصحاب سمعا و طاعتا در خدمت پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله)  حضور داشتند و خود را به عنوان عبيد پيامبر معرفي مي نمودند واين كلمه عبيد براي همين نكته بود كه اعتقاد آنان به نسبت پيامبر اولويت ، صدق و عصمت بود.

وحالا چند مثال و شواهد تاريخي هم ملاحظه بفرماييد:

گفتگو سعد بن معاذ در جنگ بدر

پيش از جنگ بدر، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) با اصحاب خود به مشورت پرداخت. ابتدا دو تن از مهاجران سخنانى بر زبان راندند كه آزردگى خاطر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در پى آورد. آنگاه مقداد و سعد بن معاذ لب به سخن گشودند و جملاتى به زبان آوردند كه بيانگر فرمانبردارى كامل آنان از پيامبر خدا بود و از اعتقاد به جدايى ناپذيرى نبوت و عصمت حكايت داشت. بخشى از سخنان سعد بن معاذ چنين است :

پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا! ما به تو ايمان آورديم و تصديقت نموديم و گواهى داديم كه آنچه آورده اى همه حق است و از جانب خدا. به هر چه مى خواهى فرمان بده; هر آنچه را دوست دارى از اموال ما بردار و هر اندازه كه مى خواهى باقى بگذار...سوگند به خدا كه اگر دستور دهى تا خويش را به دريا زنيم، سرپيچى نخواهيم كرد.30

داستان ذوالشهادتين

پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) از سواء بن قيس اسبى را خريدارى نمود و پيش از دريافت آن، با انكار فروشنده روبرو گشت، در اين هنگام، خزيمة بن ثابت انصارى به نفع رسول خدا(صلى الله عليه وآله)گواهى داد و بر انجام چنين معامله اى تأكيد ورزيد. پس از آن، پيامبر(صلى الله عليه وآله) از خزيمه پرسيد: «چگونه بر معامله اى گواهى دادى كه شاهد رويداد آن نبودى؟» خزيمه پاسخ داد

يا رسول اللّه! انا اصدقك بخبر السماء و لا اصدقك بما تقول؟31 اى رسول خدا! من تو را در نقل اخبار آسمانى راستگو مى دانم، چگونه سخنان ديگرت را دروغ بشمارم؟

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اين سخن را پسنديد و براى سپاسگذارى از معرفت والاى خزيمه، گواهى او را برابر با گواهى دو نفر قرار داد و از آن پس به «ذوالشهادتين» معروف گشت

ارزيابى صلح حديبيّه

در رويداد حديبيه، وقتى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مصلحت مسلمانان را در برقرارى پيمان صلح ديد و به فرمان خداوند از در آشتى با مشركان درآمد، عمر بن خطاب، با چهره اى بر افروخته، ابابكر را اين چنين مورد خطاب قرار داد: «آيا او فرستاده خدا نيست؟ مگر نه اين است كه ما مسلمانيم و آنان مشرك؟ چرا بايد به چنين پستى و ذلّتى تن دهيم؟» ابابكر در پاسخ گفت

انه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و ليس يعصى ربّه.32 يقيناً او رسول خدا است و هرگز فرمان خداوند را ناديده نمى گيرد

خشم عمر با اين سخنان فرو ننشست و او سرانجام همين پرسش ها را با خود پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز در ميان گذاشت و آن حضرت در پاسخ فرمود

انا عبدالله و رسوله، لن اخالف امره و لن يضيّعنى;33 من بنده خدا و فرستاده اويم. هيچگاه از فرمان او سرپيچى نكنم و او نيز هرگز مرا خوار نسازد

افزون بر سخنان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ابابكر كه به روشنى بيانگر عصمت رسول خدايند، اعتراض عمر نيز از جدايى ناپذيرى نبوت و عصمت حكايت دارد; زيرا از آنجا كه عمر چنين پيمانى را خطا مى دانست، اين پرسش را در انداخت كه اگر او رسول خدا است، چرا بايد به چنين ذلّتى تن دهد. در حالى كه اگر در نظر وى، نبوت و عصمت از يكديگر جدايى مى پذيرفتند، اين احتمال نيز مطرح مى گشت كه محمّد «ص» پيامبر خدا است، اما در اين تصميم به خطا رفته است يعني در اين مقام مي شود گفت كه عمر نسبت به نبوت پيامبر مشكوك شد ولي نسبت به عصمت نبي نه !!!

 

ابوبكر اولين خليفه مسلمين در خطبه اعتراف حقيقت مي كند

ابن حجر در كتاب الصواعق المحرقه در باب اول ، فصل اول در كيفيت خلافت ابي بكر نقل مي نمايد : و اخرج احمد انه بعد شهر نادي في الناس الصلوة جامعة و هي اول صلوة نادي لها بذالك ثم خطب فقال ايها الناس وددت ان هذا كفانيه غيري و لئن اخذتموني بسنة نبيكم ما اطيقها ان كان لمعصوما من الشيطان و ان كان لينزل عليه الوحي من السماء.

و في رواية لابن سعد اما بعد فاني قد وليت هذا الامر و انا له كاره ولله لوددت ان بعضكم كفانيه الا وانكم ان كلفتموني ان اعمل فيكم بمثل رسول الله صلي الله عليه وسلم لم اقم به كان رسول الله صلي الله عليه و سلم عبدا اكرمه الله بالوحي و عصمه به الا و انما انا بشر و لست بخير من احدكم فراعوني فاذا رأيتموني استقمت فاتبعوني و اذا رأيتموني زغت فقوموني و اعلموا ان لي شيطانا يعتريني فاذا رأيتموني غضبت فاجتنبوني لا اوثر في اشعاركم و ابشاركم.34

كه در هر دو روايت كلمه اي از ماده عصمت استفاده شده است و اين رواياتي اند كه ابن حجر در مقام استشهاد در كيفيت خلافت ابي بكر را آورده است يعني بنزد آن نياز به بررسي سند هم ندارد.

سهو النبى

در پايان مقال، نگاهى كوتاه به مسأله «سهو النبى»; بحثى كه از قديم مورد توجّه دانشمندان مسلمان بوده و آثار زيادى را به خود اختصاص داده است. منظور از اشتباه و سهو در اين جا، هم خطاى در تطبيق امور شرعى است مثل اين كه پيامبر در ركعات نماز سهو نمايد35 و هم خطاى در امور عادى و مسائل شخصىِ روزمرّه مثل اين كه پيامبر در مقدار بده كارى خود به كسى اشتباه كند. اشاعره و معتزله در اين زمينه، قايل به جواز و امكان هستند; چرا كه ارتكاب گناه صغيره را سهواً جايز مى دانند. پس به طريق اولى اشتباه را ممكن مى دانند. اما اكثريّت قريب به اتّفاق اماميه اشتباه پيامبران(عليهم السلام) را جايز نمى دانند.36

شيخ بهايى در جواب شخصى كه مى گفت: مرحوم ابن بابويه به جواز سهو النبى قايل شده، سخن جالبى دارد: «بلكه ابن بابويه اشتباه كرده است; چرا كه او نسبت به پيامبر اولى تر است كه اشتباه كند و احتمال خطاى او بيش تر است.»37 (اذا دار الامر بين سهو النبي و بين سهو الشيخ فالنسبة السهو الي الشيخ اولي) اما به هر روى، علماى متعدّدى مانند شيخ مفيد، شيخ طوسى، محقّق حلّى، علامه حلّى، خواجه نصيرالدين طوسى، شهيد اوّل، فاضل مقداد، شيخ حرّ عاملى و علاّمه مجلسى(رحمهم الله) به جايز نبودن سهو النبى تصريح نموده و در مورد علّت آن، به مخالفت جواز اشتباه با اعتمادى كه انسان ها بايد به پيامبر داشته باشند و زيرسؤال رفتنِ اعمال و اقوال انبيا(عليهم السلام) و همچنين ايجاد نفرتِ مردم و نيز مردود بودنِ روايات اندكى كه حاكى از خطاى پيامبر است،استناد نموده اند38

نتيجه بحث

وفي الختام از مجموع اين نوشتار برمى آيد كه پيامبر اعظم اسلام(صلى الله عليه وآله)  همانطوري كه در واقع و حقيقت معصوم بودند معاصرين آنحضرت هم كه بر آن ايمان كامل آورده بودند به اولويت و صدق و عصمت آن اعتقاد داشته اند و افرادي هم كه در بعض از موارد ايراد و انتقادي مي گرفته اند نشانگر نقص در ايمان آنان مي باشد لذا هيچ مورد انتقادي يا تخلفي از اصحاب كامل الايمان ديده نشده است پس پيامبر اعظم اسلام(صلى الله عليه وآله)  بلكه تمام پيامبران الهى وحجت هاي الهيه(عليهم السلام) به دلايل عقلى و نقلى، در مقام ابلاغ دستورات الهى و در مقام علم و عمل معصوم هستند و در عين داشتن اختيار، مؤيّد به تأييدات حضرت حق براى انجامِ وظيفه بزرگِ هدايتِ بشريت مى باشند.

 واگرچه بسيارى از آيات و روايات بر بخشى از عصمت نبى دلالت مى كند، اما با مراجعه به مجموعه آيات و روايات، اعتقادِ شيعه اماميه در زمينه عصمت كامل آنان تثبيت مى گردد. كما اينكه ظاهر بعضي از آيات و برخي روايات هم بر خلاف عصمت دلالت دارند ولي علماء و بزرگان ما در محل خودش روايات را مورد بررسي سند و متن قرار داده و آيات را بر طبق روايات معصومين(ع) تفسير صحيح نموده اند و حتي كتاب هاي مفصلي مانند تنزيه الانبياء و غيره به رشته تحرير در آورده اند. خدايا مارا بر عقيده خالص و حقه نگهدار. آمين

 

والسلام

سيد سبط حيدر زيدی

حوزه علميه مشهد الرضا

عليه وعلی آبائه الف التحية والثنا




 

 

 

 


منابع و مدارك:

1ـ دونالدسن،عقيدة الشيعة، ص 328 / گلدزهير، العقيدة و الشريعة، ص 180

2ـ عمرو بن بحرابى عثمان الجاحظ، رسائل، تحقيق عمر ابوالنصر، ص 228

3ـ تحريم: 6

4ـ فصلت: 42

5ـ ابوالحسين احمد بن فارس بن زكريا، مقاييس اللّغة، ج 4، ص 331

6ـ فاضل مقداد، ارشاد الطالبيين، ص 301

7ـ السيدالشريف على بن محمّد الجرجانى، شرح المواقف، ج 8، ص 280

8ـ محمدتقى مصباح، آموزش عقايد، تهران، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1372، درس 24

9ـ عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن مجيد، ج 9، ص 5

10ـ ر. ك. به: جعفر سبحانى، منشور جاويد، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374، ج 5، ص 21. شيخ مفيد، علاّمه حلّى، فاضل مقداد و برخى ديگر عصمت را موهبتى الهى دانسته اند.

11ـ12ـ محمدحسين طباطبائى، الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ج 2، ص 142 به نقل از: منشور جاويد، ج 5، ص 12/ ج2، ص 82

13ـ محمد بن يعقوب كلينى،اصول كافى،ترجمه وشرح سيدجواد مصطفوى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت(عليهم السلام)، ج 1، ص 273، كتاب «الحجّة»

14ـ همان، ج 1، ص 272

15ـ گروه ازارقه از فرقه خوارج

16ـ گروه حشويه

17ـ ابوعلى جبّايى و پيروان او

18ـ قاضى عبدالجبّار و پيروان او. ر. ك. به: قاضى عبدالجبار المعتزلى، شرح الاصول الخمسة، ص 575573

19ـ فاضل قوشچى، شرح تجريد الاعتقاد، ص 464

20ـ نظير اين بيان را در مورد علم معصومان(عليهم السلام) داريم; يعنى بخشى از علم وسيعِ امام و نبى لازمه وظيفه الهى آن هاست و عقل نيز اين را تأييد مى كند، اما نقل علم گسترده ترى را اثبات مى كند. در زمينه علم امام، رجوع كنيد به: اصول كافى، ج 1، ص 372 به بعد.

21ـ ر. ك. به: آموزش عقايد، درس 24

22ـ ر. ك. به: علاّمه حلّى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1407 ق.، المقصد الرابع، المسألة الثالثة.

23ـ راه اول و دوم در بيش تر منابع كلامى آمده است; از جمله ر. ك. به: آموزش عقايد، ناصر مكارم شيرازى، رهبران بزرگ، منشور جاويد.

24ـ ر. ك. به: عبدالرزاق فياض لاهيجى، گوهر مراد، تصحيح و تعليق على ربّانى گلپايگانى،تهران،سازمان چاپ وانتشاراتوزارت ارشاد،1372،ص379

25ـ البته خالص كردن الهى با توجه به قابليت وجودى افراد و ديگر شرايط است و در هر حال، به نحوى نيست كه موجب سلب اختيار نبى شود، وگرنه وجود جبر، تكليف و پاداش و ارزش ها جايى نخواهد داشت. در دعاى «ندبه» درباره اوليا و پيامبران الهى(عليهم السلام) از جمله حضرت آدم و موسى و عيسى(عليه السلام)مى خوانيم: «اولئكَ الّذينَ استخلَصتَهم لِنفسِك و دينكَ...»، آن اوليايى كه آن ها را خالص كرده اى براى خودت و دينت ...

26ـ «لقد كانَ لكم فى رسول اللّهِ اُسوةٌ حسنةٌ.»

27ـ شيخ صدوق، عيون اخبار الرّضا(عليه السلام)، باب 15، ص 155

28ـ ر. ك. به: محسن غرويان و ديگران، بحثى مبسوط در آموزش عقايد، قم، دارالعلم، 1371، ص 85 / محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ق.، ج 11، ص 76

29ـ ر. ك. به: شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، باب زيارات جامعه

30ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد; على بن ابى بكر الهيثمى، بيروت: دار الكتاب، الثانية، 1967 م

31ـ مصنفات الشيخ المفيد، ج 4، 5 و 6، قم: المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، 1413 ق

32ـ معانى الاخبار; الشيخ الصدوق، تصحيح على الكبر الغفارى، قم: انتشارات اسلامى، 1361 ش

33ـ مفاهيم القران; جعفر السبحانى، بيروت: دار الاضواء، الثانية، 1406 ق

34- ابن حجر الهيثمي المكي ، الصواعق الحرقه ،الباب الاول، الفصل الاول في كيفت اثبات خلافته. ص9

35ـ منشأ اصلى اين بحث از آن جاست كه روايات محدودى نقل شده كه در كتب روايى اصل تسنّن و شيعه آمده; مانند اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نماز ظهر يا عصر را اشتباهاً دو ركعت خواند و سپس با تذكّر مأمومان، متوجّه شد و جبران كرد و مضامين ديگرى در اين باره.

36ـ37ـ مرحوم صدوق و استادش، محمد بن حسن بن وليد، سهو النبى(صلى الله عليه وآله)را جايز مى دانند. ر. ك. به: الالهيات، نگارش حسن بن محمد مكّى العاملى، قم،المركزالعالمى للدراسات الاسلامية،1411 ق.، ج2، ص191 / ج2، ص190

38ـ براى اطلاع بيش تر. ر. ك. به: كتبى كه در اين زمينه نوشته شده است; از جمله الالهيات، ج 2، ص 180196 / منشور جاويد، ج 6، ص 129165